شهادت امام هادی (ع) ...

** بسم رب النور **


3 رجب٬ شهادت امام هادى‏ عليه السلام را به عموم شيعيان و دوستداران اهل بيت عليهم السلام تسليت عرض می کنيم.

عَبيد اللَّهِ بن يَحيى الخاقان: لَو رَأيتَ أباهُ رَأيتَ رَجُلاً جَزلاً نَبيلاً فاضِلاً؛
اگر پدر امام عسكرى‏عليه السلام (امام هادى‏عليه السلام) را مى‏ديدى، او را بسيار كريم و بخشنده، با نجابت و صاحب فضل مى‏يافتى.
(الإرشاد، ص 339)

 

سخنان برگزيده امام هادى‏ (ع)

امام هادى‏عليه السلام: مَن أطاعَ اللَّهَ يُطاعُ؛
هر كس از خدا فرمان ببرد، از او فرمان برند.
(تحف العقول، ص 482)

امام هادى‏عليه السلام: العُقوقُ يُعقِبُ القِلَّةَ و يُؤدِّي إلَى الذِّلَّةِ؛
عاقّ (والدين)، نادارى در پى‏دارد و به خوارى مى‏كشاند.
(بحار الأنوار، ج 74، ص 84)

امام هادى‏عليه السلام: الغَضَبُ عَلى‏ مَن لاتَملِكُ عَجزٌ و عَلى‏ مَن تَملِكُ لَومٌ؛
خشم بر كسى كه اختيارش به دست تو نيست، نشانه ناتوانى و بر آن‏كه اختيارش به دست تو است، مايه سرزنش است.
(مستدرك الوسائل، ج 12، ص 11)

 امام هادى‏عليه السلام: مَن رَضِيَ عَن نَفسِهِ كَثُرَ السّاخِطونَ عَلَيهِ؛
آن كه از خودش راضى شود، ناراضيان از او فراوان شوند. 
(بحار الأنوار، ج 72، ص 316)

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۳

در فضائل ماه رجب ...

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳

همسفر با تو تا كربلا (قسمت اول) ...

** به نام آنكه خودعاشقترين است **

 

 

سلام نــــام خدا و نشـــــانه رأفــــت            سلام مــــــايه عــــزّ و زمينه الفــــت

سلام عطر صفا بر مشام هر انسان            سلام غنچه ايمان به شاخه وحـدت

 

سلام!

 

خب چون كه قول داده بودم اولين قسمت داستان "همسفر با تو تا كربلا" را امروز براتون ميگم. البته دلم مي خواست يك كم راجع به ماه رجب بنويسم كه مي ذارم واسه دفعه ديگه (اگه بتونم فردا شب ان شاالله).

 

راستي يه پيشنهاد هم داشتم، ميگم چطوره حالا كه داريم به ماه هاي بزرگ رجب و شعبان و رمضان نزديك ميشيم كه پر از اعياد و روزهاي مهمه، چند تا عيدي واسه هم آماده كنيم و دست خالي ديدن هم نريم. منتظر راهنمايي ها و پيشنهادهاي شما هم هستم، ببينم اولين حديث رو راجع به ماه رجب كي ميگه تا من هم يك عيدي بش بدم. فعلا اين شما و اين داستان ....

 

 ***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت اول)

 

 

- مى‏خواهى به كربلا بروى؟ - چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم. دلم هواى كربلا كرده.

- كدام دل است كه هواى كربلا نكرده باشد. اما خودت بهتر از من مى‏دانى كه الآن چقدر راه ناامن است.

- مى‏دانم محمد، مى‏دانم. اما دست‏ خودم نيست.

- تازه فقط ناامنى راه نيست، اگر اين مردان بى‏رحم «عنيزه‏» فقط مال زوار را مى‏بردند و خودشان را رها مى‏كردند كه مسئله‏اى نبود. همه زندگيمان فداى حسين، اما آنها سنگدل و بى‏رحم هستند و هركس را كه اسير كنند اصلا كسى نمى‏داند كه چه برسرش مى‏آورند واو را به‏كجا مى‏برند.

- ببين! من خودم همه اينها را مى‏دانم. اما هرچه سعى مى‏كنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم، نمى‏توانم، دست‏خودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا مى‏سوزد.

 

محمد از جا برخاست پارچه‏هاى روى پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براى رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچه‏ها را روى طاقچه داخل حجره مى‏چيد، گفت: سيد مهدى كار درستى نمى‏كنى. عشق و علاقه به امام حسين، عليه‏السلام، جاى خود، حفظ جان و مال هم جاى خود. دلت‏به‏حال خودت نمى‏سوزد، به‏حال فرزندانت‏بسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن.

سيد مهدى آشفته از روى چهارپايه بلند شد و پارچه‏اى كه دردست محمد بود از او گرفت و گفت:

- اين چه حرفى است كه مى‏زنى برادر من؟!

- سيد تو از علماء و بزرگان حله و نجف هستى. نيازى به نصيحت من پارچه‏فروش ندارى. خودت هم خوب مى‏دانى كه تمام بيابانهاى اطراف حله، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريده‏اند.

 

سيد مهدى دلتنگ پارچه را به‏او پس داد و رويش را برگرداند. محمد چند لحظه تامل كرد، دستش را روى شانه سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوست‏بوده‏ام خدا مى‏داند كه برايم چقدر عزيزى، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.

 

سيد چشمان پر از اشكش را به‏زير انداخت و قطره‏هاى اشك آرام بر روى محاسن سياهش غلطيد و گفت: تو هم براى من عزيزى و مثل پدرم قابل احترام. اما درست مثل اين مى‏ماند كه تو به تشنه‏اى كه دارد از شدت عطش جان مى‏دهد بگويى آب ننوش، حتى اگر بر سر چشمه آب مارهاى سمى هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر مى‏كند و نمى‏تواند به‏خطر مارهاى سمى فكر كند.

 

محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدى لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچه‏ها نشان داد. سيد دوباره روى چهارپايه نشست. زانوهايش مى‏لرزيد. انگار نمى‏توانست روى پا بايستد. مرتضى كه از تجار حله بود، با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمد به استقبال او جلو رفت.

 

مرتضى با ديدن چهره اشك‏آلود سيد مهدى جا خورد: سلام سيد، اتفاقى افتاده؟

سيد برخاست و جواب سلام مرتضى را داد اما نتوانست توضيحى براى اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد، اما دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دست‏خودش نبود.

محمد، مرتضى را از تعجب وشگفتى درآورد و گفت: سيدمان دلش هواى كربلا كرده.

مرتضى جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!

- تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است.

مرتضى دو دست‏سيد را گرفت و گفت: گوش كن سيد اوضاع به‏شدت وخيم است. تمام نواحى اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كرده‏اند. همه راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثمانى به‏كمك سربازان عراق آمده‏اند و همه‏جا سرداران عثمانى چادر زده‏اند، اما عنيزه آنقدر سريع در شب عمل مى‏كنند و زائران را به اسارت مى‏برند كه مى‏گويند كم‏كم سرداران عثمانى هم وحشت كرده و مى‏خواهند آن نواحى را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهده اين راهزنان سنگدل برنمى‏آيند. اصلا معلوم نمى‏شود چطور اموال زائران را غارت مى‏كنند و آنها را كجا مى‏برند. مدتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامنى راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آنوقت تو مى‏خواهى از شهر و ديار امن خودت، به كربلا بروى و...

 

سيد مهدى دل‏شكسته، كلام مرتضى را قطع كرد و گفت: مى‏دانم، چقدر مى‏گوييد...

- تو مى‏دانى و مى‏خواهى به‏دست‏خودت به‏كام خطر بروى؟

- دلتنگم... بسيار دلتنگم... چه كنم؟

- صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجى شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازه‏اى نيست، اما هيچكس هم هرچند ظالم و قدرتمند نتوانسته براى هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.

- من فقط مى‏دانم كه نمى‏توانم صبر كنم.

 

مرتضى پارچه‏هاى خودش را تحويل محمد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بى‏جا بردار.

محمد پارچه‏ها را در طاقچه حجره جا داد و در حجره را بست و هرسه راهى مسجد حله شدند. فكر مى‏كردند سكوت سيد نشانه تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذن اذان مى‏گفت و مردم سرگرم آماده شدن براى نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدى در سكوت كامل سربه زير انداخته بود. محمد و مرتضى با آرامش خاطر از پذيرش سيد ازجا بلند شدند تا قامت نماز ببندند. اما در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمى‏توانست‏به‏خاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتى سر بلند كرد تا قامت‏به‏نماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند. اما هيچكدام به خودشان اجازه ندادند كلمه‏اى بر زبان بياورند ....

 

(ادامه دارد ...)

 

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

** بسم رب الشهداء و الصديقين **

سلام!

 

سلام به همه شما دوستان خوب و با معرفت که قدم رنجه کردين و تشريف آوردين اينورا ...

 

مدتيه که سرم شلوغ شده و کمتر می تونم به اين کلبه کوچولوی تنهاييهام برسم  ولی هميشه پناهگاه خوبی بوده برام هرچند که بارها و بارها شده که اومدم ولی بدون اينکه چيزی بگم و بنويسم رفتم. نمیدونم چرا ولی انگار حتی اينجا هم نميتونم راحت درد و دل کنم و خودم رو خالی کنم شايد چون زبونش رو ندارم٬ بلد نيستم قشنگ حرف بزنم .... مثل بعضي از شما دوستاي گل كه واقعا با خوندن مطالبتون حالم عوض ميشه ....

 

          درون ســـينه آهــــي ســـرد دارم                 رخـــي پژمـــــرده رويي زرد دارم

          ندانم عاشقم، مستم، چه هستم              همــي دانم دلــــي پر درد دارم

 

راستش وقتي كه اومدم اينجا و اين خونه كوچولو رو واسه خودم و دلم درست كردم، جايي رو خواستم تا بتونم نجواهاي دلم رو بگم .... جايي باشه براي نجواهاي تنهايي ها و غربتم، جايي براي نجواهاي دلتنگي ها و بغض هايم، جايي كه بتونم دلم رو خالي كنم .... اما هر بار كه اومدم بنويسم نتونستم، هر بار كه سعي كردم آنچه كه توي دلمه رو روي صفحه كاغذ بيارم نشد، هر بار كه خواستم گوشه اي از تلاطم درياي وجودم رو اينجا رها كنم نتونستم .... نمي دونم چرا؟! .... هر چند كلا زبان شيوا و قلم گويايي ندارم و هميشه زبونم توي اينجور چيزها قاصر بوده اما فكر مي كردم شايد اينجوري مرهمي باشه به دل خسته و شكسته ام .... دلي كه مدتهاست شايد گم شده .... نمي دونم خودم گمش كردم يا اينكه .... دلي كه .... اصلا بيان احساسم يرام خيلي سخته، خودم هم نمي دونم، شايد دليل نتونستن و ننوشتنم هم اين باشه ...ولي هر چي هست انگار اينجا هم نمي تونم از دل فرياد بزنم .... هنوز هم مونس و سنگ صبورم سجاده ام است و تنها مرهم زخمهايم اشكهايم .... پس بباريد كه اين دل رميده من .............

 

          چه تنهايي چه تنــهايي دل من            غريب و ناشكــــيبايي دل من

          به كنج سينه تنها مي نشيني           مگر مجنون و شيـدايي دل من

 

التماس دعا – يادتون نره!

--------------------

 

راستي حالا كه اينطور شد، مي خوام از اين به بعد مطالبي رو كه مي بينم يا مي خونم كه جالبه رو براتون بگم كه شما هم اگه دوست داشتين بخونين در ضمن در كنارش مي خوام اگه بتونم ان شاالله يك سري مباحث اخلاقي رو كه فعلا دارم روش كار مي كنم و مطالعه مي كنم بگم اول از همه براي خودم البته (كه شديدا هم بهش محتاجم). شما دوستان خوب هم اگه هر گونه كمك و راهنمايي بكنين ممنون ميشم. فقط يه مشكل كه دارم  اينه كه يك كم هنوز تابپم زيادي كنده اينه كه كلي طول ميكشه تا چند خط بزنم!! ولي با اين حال و كمبود وقت مضاعف سعي مي شه كه زود آپديت كنيم!

 

خب حالا واسه دست گرمی هم كه شده اگه مايل باشين دفعه ديگه  يه داستان قشنگ كه تازگيا خوندم براتون بنويسم  چون ديگه نه چشمام مي بينه  نه دستام توان زدن داره  .... فعلا تا بعد ....

 یــــــا علــــــــــي!

 

 

اللهم عجل لوليک الفرج  و اجعلنا من انصاره و اعوانه ...

 

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۳

ميلاد نور مبارک ...

** بسم رب الزهرا **

 

يا فاطــــــــمة الزهــــــــــــرا (س) .....

                  

سلام اي ذکر خاص حق ثنايــت 

سلام اي دخت احمد من فدايت

  

تو فرقاني تو ياسيني تو طــه     

تو زهرايي تو زهرايي تو زهرا

 

تو حبل محکم حبل المتيني 

اميد رحــــمه للــــعالمــــيني

 

تو بسم الله سماوات است کتابت 

تو خورشيدي و عالـــــــم آسمانت

 

جنان يک سبزه از دامــان پاکـت  

جهان يک شعله از نور چـــراغت

 

فلک موج لطيفي از نگاهــــت  

فلک گرد حقير از گرد راهـــــت

 

حيات عشق از نور حسين است      

بلندي خاک بوس زينبــــين است

 

شرافت مستمند صبح خــيزت       

حيا تصويري از حل کنيـــــــزنت

 

مزار مخفي ات مخفي است در دل   

ســـبک مغــــــزان تو را جويند در گ 

 

امامان آبرومنــــد جــــــــلالت       

اميـرالمؤمنين محــــو جمالت

 

محمد عاشــــــق راز و نيازت

خدا فخـــريه دارد بر نـــــمازت

 

بهشت قرب احمد سينه توست 

زمان مرهــــون عمر کوته توست

 

همه دشت کويراند و تو گلشن

همه شام سيه تو صبح روشن

 

همه سوز درون اند و تو داغی

همه تاريـــکي اند و تو چراغي

 

همه جسم ضعيف اند و تو جانی

همه قطــــــره تو بحر بي کـــراني

 

تو دريا کشتي ات دلهـاي آگاه 

تو کوثر ساقي فيض ات يد الله

 

ملکـــــه يا حور يا آدم که هســـــــتي؟   

که مي داند که هستي يا چه هستي؟

 

جهــــــان از رازها بس پرده برداشت

سرمويـي تو را نشناخت، نشناخت

  

تو سِـــــر ناشــــــــناس انبيايي    

تو آن عبــدي که سرتا پا خدايي

  

تو استاد و جهــان دانشگه توست  

تو قرآن و علــــي بسم الله توست

 

تمام آفرينـــــــش پاي بســــتت    

پيمبر خم شـد و بوسيد دستت

 

گنهکاران چو رو در محشــــر آيند 

همه چشم شفاعت بر تــو دارند

 

به جـــز باب عناياتت دري نيســـــت

اگر نايي به محشر محشري نيست

 

به محشـــــــر از فراز چرخ گردون   

ندا خيزد که عين الفاطميون؟

 

تو سر تا پا بهشت مصطفايي  

تو جانان علي المرتضــــــــايي

 

چه ديده حور در آتـش بسوزد   

چه ديده باغ جنــــــت بر فروزد

 

چه نيکو با تو همدردي نمودند  

که با آتش در بيت ات گشودند

 

گمانم مرتضي شد کشته آن روز   

که بشنيد از تو آن فـرياد جانسوز  

........

خجسته سالروز ميلاد با سعادت دخت نبی اکرم٬ حضرت فاطمه زهرا (س) را به پيشگاه حضرت بقيه الله الاعظم (روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه) و همچنين به تمام شيعيان آنحضرت تبريک ميگم.

روز مادر و روز زن هم مبارك باد!

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۳

ای خدای من ...

** بنام خدای عشق **

 

ای خدای من ...

 

ای که هنوز تو را نشناخته ام ولی به خيالم خوب تو را می شناختم ... آری! ...من اشتباه می کردم٬ شيطان عجب خوب منو فريفته .... فکر می کردم که به تو نزديک می شوم و حال اينکه روز به روز از تو دورتر مي شدم. فكر مي كردم قدم در راه تو برمي دارم و حال آنكه مسير را اشتباه طي مي كردم. شيطان، ظاهر را آنچنان مي سازد كه گويا راه حقيقت را پيش گرفتي ولي خنجر از پشت مي زند و از ريشه كار را خراب مي كند ... كافيست كوچكترين لكه اي بر اخلاص عملمان بيافزايد ... واي بر من!! آخر اين چه سودايي است با من؟!؟ ....

 

خدايا خود مرا درياب و خود مرا به راه راست هدايت كن، راه آنانكه نعمت قرب و نزديكي و اخلاص عطايشان فرمودي و نه گمراهان.                 

                                                                                                  آمين!

 ..........

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳