حلول ماه شعبان و اعياد مبارک!

** بسم رب الحسين **

 

 

رسول اكرم (ص):

 

شعبان ماه من است، خداي ببخشايد او را كه با پاس داشتن حق ماه من مرا ياري كند.

 

 

حلول ماه پر فيض شعبان، ماه مناجات شعبانيه، ماه ميلاد خون خدا، ميلاد زينت عابدان، ميلاد ساقي عشق، و ماه تابيدن آخرين خورشيد ملك هستي، يوسف زهرا بر عاشقان ومنتظران حضرتش مبارك باد.

 

 

 

 

 

 

پيامبرصلى الله عليه وآله:

 أحَبَّ اللَّهُ مَن اَحَبَّ حُسَيناً؛ )بحار الأنوار، ج 43، ص 261(

هر كه حسين را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است.

 

 

امام حسين‏عليه السلام:

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَيكُم مِن نِعَمِ اللَّهِ عَلَيكُم فَلاتَمَلُّوا النِّعَمَ؛( بحار الأنوار، ج 74، ص 205(

نياز مردم به شما از نعمت هاى خدا بر شما است؛ از اين نعمت افسرده و بيزار نباشيد.

 

************ 

 

مولودی امام حسين (ع) - التماس دعا

 

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳

شهادت حضرت امام‏موسى كاظم عليه السلام ...

** بسم رب المهدي **

 

 

سالروز شهادت باب الحوائج حضرت امام‏موسى كاظم عليه السلام را به عموم شيعيان آن حضرت تسليت مى‏گويم.

 

 

روز بيست و پنجم ماه مبارك رجب، روز شهادت هفتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت‏ حضرت امام‏ موسى كاظم عليه السلام است كه در سن 55 سالگى در سال ‏183 در زندان سندى بن شاهك‏ لعنه الله عليه و به دستور هارون الرشيد عباسى لعنه الله عليه به شهادت ‏رسيدند. امام كاظم عليه السلام كه معروف به باب الحوائج است 55 سال مدت عمر مباركش‏ مى‏باشد كه 25 سال آن دوران امامتش است.

 

امام رضاعليه السلام:

زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛( كامل الزيارات، ص 499)

زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسين‏ عليه السلام است.

 

فرا رسيدن روز شهادت آن حضرت كه روز غم و اندوه مسلمين است را تسليت مى‏گويم ‏و اميدوارم اين باب الحوائج در روزى كه «لاينفع مال و لابنون‏» است، دست ‏ما را بگيرد و شفاعتمان كند آمين رب العالمين.

 

 

 

 

 سخنان برگزيده امام كاظم ‏عليه السلام:

 

ثلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛ (ميزان الحكمه، ح 21250)

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

 

امام كاظم‏عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛ (الاختصاص، ص 26)

كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

 

امام كاظم‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛ ( بحار الأنوار، ج 78، ص 319)

در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

 

امام كاظم‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛ (الكافى، ج 2، ص 305)

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

 

 

زيارت ‏حضرت امام‏موسى كاظم عليه السلام

التماس دعا٬

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳

همسفر با تو تا كربلا (قسمت پنجم – آخرين قسمت)

** به نام يكتا حضرت دوست     که هر چه داريم از ارادت اوست **

 

 

 

امام على‏عليه السلام:

البِشرُ إسداءُ الصَّنيعَةِ بِغَيرِ مَؤونَةٍ؛ (بحار الأنوار، ج 77، ص 132)

خوش رويى احسانى است بى‏هزينه.

 

 

 

***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت پنجم – آخرين قسمت)

 

 

سيد به‏خود آمد و با سرعت ‏به ‏طرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب به‏سراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار به‏سوى جمعيت‏به‏راه افتاد. پيغامش به‏سرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانى نگذشت كه همه سواره و پياده به‏راه افتادند. شور و شوقى عجيب پاهاى بى‏رمق و خسته زائران را توان بخشيد. و همه در كنار رود هنديه به‏سمت كربلا به‏راه افتادند.

 

 سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش مى‏برد، اما اسب سيد مهدى پشت‏سر او با نهايت‏سرعت مى‏تاخت، ولى فاصله معين بين آنها كم نمى‏شد تا بتواند با او صحبت كند. از تپه سليمانيه كه كمين‏گاه عنيزه بود بالا رفتند. قلب سيد آرامش پيدا كرده بود و با حضور سوارى كه پيش روى آنها مى‏رفت احساس امنيت دلپذيرى سراسر وجودش را دربر گرفته بود.

 

از دور راهزنان شمشير به‏دست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده مى‏شدند. آن شخص اسب سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش مى‏رفت‏به هر گروه از عنيزه كه مى‏رسيد كلامى مى‏گفت و آنها بدون تامل مثل كسانى كه از سپاهى توانمند بگريزند كوچ مى‏كردند و به‏سرعت دور مى‏شدند. زمانى نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالى شد و حتى يك‏نفر از آنها باقى نماند و تنها غبارى در افق ديده مى‏شد كه نشان مى‏داد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريخته‏اند. به تپه‏اى كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد ووقتى سيد مهدى و همراهانش به فراز تپه رسيد در پايين آن اثرى از آن سوار نبود. تا چشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده مى‏شد و هيچ نشانى از آن سوار نبود ...

 

سيد مهدى ناگهان مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدار شده باشد، به‏خود آمد و انديشيد: خدايا تنها كسى كه قادر بود اين جمع بى‏پناه را به كربلا برساند امام زمان بود. چرا من نفهميدم ... چرا ... ؟

 

دروازه كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازه شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يك‏صدا شور و فرياد شدند. سربازان محافظ دروازه با ديدن انبوه زائرانى كه به‏سوى شهر در حركت‏بودند، فرياد شوق سر دادند و سيد مهدى با خودش نجوا مى‏كرد و اشك مى‏ريخت و مى‏ناليد: خدايا ... جز امام زمان چه كسى نام مرا در اين غربت مى‏دانست و جز او چه كسى مى‏توانست از ميان سپاه دشمنى بى‏رحم ما را به كربلا برساند ... واى بر من ... من او را ديدم. او مرا صدا كرد. با من همراه شد و من نفهميدم ونشناختم كه او كيست ... اسب او آرام مى‏رفت و اسب من به‏سرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب مى‏تازم به او نمى‏رسم ...

 

سربازان دروازه شهر را به‏روى زائران تشنه و گريان گشودند. سربازى از ميان آنان فرياد زد: سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده. پس مردان عنيزه كجا رفته‏اند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟ سيد مهدى دستى براى او تكان داد و ميان گريه گفت: «ما هم صاحبى داريم... ما كه بدون صاحب نيستيم‏».

 

زائران همگى وارد شهر شدند. ورود آنها جان تازه‏اى به شهر داد. زائران به‏خاطر رسيدن به كربلا اشك مى‏ريختند و مردم ساكن كربلا به‏خاطر گشوده شدن حلقه محاصره عنيزه بعد از ماهها بى‏خبرى و اضطراب كربلا مدتها در محاصره بود و راهزنان عنيزه اجازه خارج شدن به مردم را نمى‏دادند و كسى هم اجازه ورود به كربلا را نداشت. آسمان كربلا آفتابى و آبى بود و از آن ابر تيره دشت‏خبرى نبود. سيد مهدى ساعتش را نگاه كرد. هنوز يك ساعت و نيم تا غروب آفتاب فرصت‏بود، با خودش فكر كرد فاصله قبيله بنى‏طرف تا كربلا سه‏ساعت است و اين جمعيت پياده و سواره، راه سه‏ساعته را يك‏ساعته آمده‏اند ... با چنان كاروان ‏سالارى ...

 

خبر كوچ مردان عنيزه از حوالى كربلا در تمام شهر پيچيد و مردمى كه مدتها سختى كشيده بودند با شادمانى به‏سوى زائران آمدند. كشاورزانى هم كه بيرون شهر در باغها و نخلستانها كار مى‏كردند دست از كار كشيده و همه دور زائران جمع شدند. هركس سؤالى مى‏كرد، همه سيد مهدى قزوينى را نشان مى‏دادند او كه دل شكسته‏اش، نگاه مهربان صاحب‏الامر را به‏سوى اين جمع پريشان جلب كرده بود.

 

(مريم ضمانتى‏يار - با استفاده از: جنة‏الماوى، محدث نورى; دارالسلام، شيخ محمود عراقى.)

 

***********************

 

ان شاالله که ما هم بتونيم جزو زائرين واقعی آقا باشيم و بمونيم.

التماس دعا٬

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

همسفر با تو تا كربلا (قسمت چهارم)

** به نام خدائي كه جان آفريد     به لطفش زمين وزمان آفريد **

 

 

امام على‏عليه السلام:

لاتَقُل مالا تُحِبُّ أن يُقالَ لَكَ. (بحار الأنوار، ج 77، ص 132)

آنچه دوست ندارى درباره‏ات گفته شود، درباره ديگران مگوى.

 

 

 

***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت چهارم)

 

 

پشت‏به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت‏شروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم مى‏زد و اشك مى‏ريخت‏با خود مى‏انديشيد: همه گفتند نرو... حالا برگردم به چه رويى در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت... رود هنديه در دل دشت‏به‏سوى دجله پيش مى‏رفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را به‏آب بزنم و با شنا تا فرات بروم... اما خيلى زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمل شناكردن در اين مسير طولانى را نداشت. از راه خاكى تا كربلا سه ساعت راه بود!

 

ياد حرفهاى مرتضى و محمد افتاد، نمى‏خواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدى و بلاتكليفى تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحاليكه به‏شدت اشك مى‏ريخت‏بلند فرياد زد: يا حسين! ... اگر مرا به ‏عنوان زائر خودت قبول نداشتى تا اينجا چرا مرا كشاندى؟... چرا در همان حله مانعم نشدى؟ تو كه مرا نمى‏خواستى چرا شعله‏ورم كردى؟ ... مى‏بينى كه دارم مى‏سوزم ... هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روى خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نمى‏كنى؟... اين همه كه از كرامت تو گفته‏اند قصه كه نيست....

 

تمام وجودش در آتش شوق زيارت كربلا مى‏سوخت و تنها چيزى كه نمى‏خواست‏بپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دور دست افق ابرهاى تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غم‏گرفته‏اى بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين! ... نگو كه بايد برگردم ... نگو كه به كربلايت راهم نمى‏دهى ... نگو كه زائرت را از خودت مى‏رانى ... نگو ... نگو .....

 

ناگهان از پشت پرده اشك حس كرد تك‏سوارى از دور به‏سويش مى‏آيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمى جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصى كه سوار بر اسب بود لباس عربى پوشيده بود و نقاب زردى به چهره داشت. نيزه بلندى در دست داشت و شمشيرى به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانه اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص نقاب از چهره‏اش برداشت. سيمايى در نهايت‏حسن و ملاحت داشت و چشمانى درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدى را از تمام غمى كه داشت نجات داد. اما نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكى كرد. آن شخص او را به‏نام صدا زد: سيد مهدى سوار شو. سيد دلش فرو ريخت. بى‏آنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا مى‏داند، گفت:

با اين جماعت‏بى‏رحم عنيزه چگونه مى‏توانيم برويم؟ شخص جليل‏القدر با اطمينان گفت: عنيزه مى‏رود.

ادامه دارد ....

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳

ميلاد حيدر کرار فاتح خيبر علی(ع) مبارک.

** به نام الله آن جانبخش جانها          صـــفاي هــردل وروح روانــها **

 

 

سلام!

 

ميلاد با سعادت مولي الموحدين اميرالمومنين علي عليه السلام رو به پيشگاه مقدس حضرت بقيه الله الاعظم (روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه فداه) و همه شيعيان و دوستداران اهل بيت تبريك ميگم.

 

امام على‏عليه السلام:

 إنَّ أهَنأَ النّاسِ عَيشاً مَن كانَ بِما قَسَمَ اللَّهُ لَهُ راضِياً.

گواراترين زندگى را كسى دارد كه از آنچه خداوند نصيب او كرده است خرسند باشد.

 

 

اين هم قسمت سوم داستان "همسفر با تو تا كربلا".

تا اونجا گفتيم که نم نم باران شروع با باريدن كرد ، سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مى‏باريد .مرد عرب پيش او آمد و او را به ‏چادر  خود دعوت كرد ...

 

***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت سوم)

 

 

سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچارى پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پياله‏اى چاى داغ برايش ريخت و به‏دستش داد و گفت: كه هستى و اهل كجايى؟

سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدى قزوينى هستم. در قزوين به‏دنيا آمده‏ام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حله شدم و اكنون در نجف حوزه درس علوم دينى دارم.

- پس با اين سرزمين آشنا هستى سيد!

- بله...

- و مى‏دانى معنى راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايى دارد؟

سيد آمد حرفى بزند كه صداى همهمه جمعيت را شنيد، به‏سرعت هر دو از چادر بيرون دويدند.

سيد پرسيد: چه خبر شده؟

- نمى‏دانم. صبر كن الآن مى‏روم و برايت‏خبر مى‏آورم.

چيزى نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟

- مردان قبيله بنى‏طرف با اسلحه گرم جمع شده‏اند و مى‏خواهند زائران را به كربلا برسانند، حتى اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.

سيد جا خورد: امكان ندارد، كارى كه از دست‏سرداران لشگر عثمانى برنيامده وسربازان خودمان را هم در برابر آنها به‏زانو درآورده، از دست چند مرد قبيله چادرنشين بنى‏طرف برمى‏آيد؟ حتى اگر اسلحه گرم هم داشته باشند، همگى آنها كشته مى‏شوند.

مرد عرب نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: تا به‏حال هرگز گروهى به سنگدلى و بى‏رحمى عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.

- من فكر مى‏كنم اين حرف بهانه‏اى است و قبيله بنى‏طرف مى‏خواهد زوار كربلا را بيرون كند. پذيرايى از اين جمعيت كار دشوارى است‏به‏اين بهانه متوسل شده‏اند.

لحظاتى هر دو با سكوت و نگرانى به جمعيت كه همصدا فرياد مى‏زدند، چشم دوختند، اما زمانى نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمه‏اى در ميان آنها پيچيد و پاى همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجب به ميان جمعيت رفت و خيلى زود برگشت و گفت: سيد تواز كجا مى‏دانستى قضيه چيست؟!

- معلوم بود قضيه چيست.

- راست گفتى. اينها بهانه بود. همه آنها كه قبلا از اين راه گذشته‏اند مى‏گويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براى قبيله بنى‏طرف پذيرايى از اين همه زائر كار دشوارى است.

سيد آهسته با خودش گفت: ولى اينها همه به عشق كربلا آمده‏اند، دل نمى‏كنند كه برگردند.

زائران همه برگشتند و مردان بنى‏طرف هم به چادرهايشان رفتند. ازجمعيت زائر ديگر هيچ‏كس به چادرهاى بنى‏طرف برنگشت. هركدام روى زمين در سياه‏چادرها نشستند. با اين حرفى كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاى برگشتن. مردان بنى‏طرف هم سر و صدايشان خوابيد.

نم نم باران هنوز ادامه داشت و آسمان را ابرى تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همه‏جا دل سيد مهدى را از جا كند. مى‏دانست هركدام مثل او به‏هزار اميد راهى اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلى از آنها از نجف و حله چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كز كرده و به دور دست‏خيره شده بودند. به راهى كه در انتهاى آن همه اميد آنها نهفته بود، راهى كه به كربلا ختم مى‏شد و در بين آن مردان بى‏رحم عنيزه كمين كرده بودند. قطره‏هاى باران بر سر و روى سيد مهدى مى‏باريد و باعث مى‏شد قطره‏هاى اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند ....

 ادامه دارد ....

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳

ميلاد فرخنده جوادالائمه عليه السلام ...

** به نام آنكه خودعاشقترين است **

 

 

سلام به همه دوستان خوب و با وفا ...

 

قبل از هر چيز ميلاد با بركت جوادالائمه امام محمد تقي عليه السلام رو به همه شما دوستداران اهل بيت تبريك ميگم. راستي .... ميدونستين امام جواد معروفند به اينكه حاجتهاي دنيايي ميدن. البته نه به اين معنا كه بقيه ائمه نميدناآآآآآآ .... ولي خب حضرت به جود و كرم و بخشش خيلي مشهورن، خلاصه كه كم نخواهين كه ايشاالله همه با دست پر از در خونشون بيياين، ماي روسياه رو هم دعا كنين ...

 

امام رضاعليه السلام:

هذا (الامام الجوادعليه السلام) المَولُودُ الّذي لَم يُولَد مَولُودٌ أعظَمُ بَرَكَةً عَلى‏ شيعَتِنا مِنهُ

اين مولودى است كه پر بركت‏تر از او براى شيعه ما به دنيا نيامده است. (الكافى، ج 1، ص 321)

 

امام جوادعليه السلام:

أنَا أعلَمُ بِسَرِائرِكُم و ظَواهِرِكُم و ما أنتُم صائِرونَ إلَيهِ

من از نهان و آشكار شما و فرجامى كه به سوى آن مى‏رويد، آگاه‏ترم. (بحار الأنوار، ج 50، ص 108)

 

 

داريم به ايام اعتكاف نزديك ميشيم، خدا وكيلي اونايي كه شايستگي درك و حضور پيدا ميكنين واسه بيچاره هاي بي لياقتي مثل ما هم دعا كنين كه سالهاست حسرت به دل مونديم ولي انگار نمي خوان رامون بدن .... خلاصه كه خيلي خيلي التماس دعا ....

 

قدر اين فرصت كوتاه سه روزه رو كه فقط شما ايد و خداي خودتون بدونين .... شايد توي اين دنياي پر هياهوي امروز، كه دل آدم براي چند لحظه تنهايي و سكوت لك ميزنه، اين بهترين فرصت براي نجوا و درد دل باشه، براي عقده دل وا كردن باشه، براي اين باشه كه لحظاتي با خودت و خداي خودت خلوت كني .... چند لحظه فقط توي اين خلوتگاه بشين و به صداي تسبيح موجودات گوش كن، به صداي دلت .... ببين با اين نواها هم صدا ميشه؟ به صداي خدا و ملائكه گوش كن .... لحظاتي رو با خودت فكر كن، فكر به گذشته، فكر به حال و آينده، فكر به اعمالت، به اينكه تا الان چه كردي، چه ميخواستي بكني و نكردي يا نميخواستي بكني و كردي، يادتون باشه قدم اول توبه پشيمانيه ولي قبل ازاون يادآوري خود گناه و اشتباهه. آخه ميگن تنها جايي كه ما حق اعتراف به گناه رو داريم پيش خود خداست، توي اين دنيا حتي پيش نزديكترين افراد هم خدا گفته اعتراف به گناه نكنيم چون آبروي مومن آبروي خداست، ما اجازه نداريم آبرويي رو كه خدا به ما داده ببريم، پس اين ايام ميتونه بهترين ايام باشه واسه تصويه حساب .... چون يادتون باشه رجب و شعبان زمان آمادگي براي ماه مبارك رمضان و شب قدر، پس چه بهتر كه آدم بتونه توي اين ايام و مخصوصا ايام اعتكاف خودش رو پاك كنه .... البته اينا كه گفتم همه خطاب به خودم بود و يادآوريهاي لازم براي خودم و گرنه شما چه بسا اينقدر پاك و بي آلايش وارد اين مهماني بشين كه نيازي به توبه نباشه و فقط در ملكوت و در جوار ملائكه درجات الهي كسب كنين كه ان شاالله همين طور هم باشه:

 

خوشا آنانكه اندر وادي عشق                 ره خود يك شبه جستند و رفتند

 

راستي تا يادم نرفته، يكي از دوستام مشكل كوچولويي داره كه از من خواست تا به همه شما التماس دعا بگم ... اگه توي اين ايام دلتون شكست و اشكتون جاري شد و ..... براي اين بنده خدا هم دعا كنين، منم كه ديگه جاي خود داره !!

 

 

خب چون اين ايام جشن و شاديه، اين هم چند تا هديه تقديم به شما. سخنان گهربار امام جوادعليه السلام:

 

 

إعلَم أنَّكَ لَن تَخلُوَ مِن عَينِ اللَّهِ فَانظُر كَيفَ تَكُونُ.

بدان كه از ديد خداوند پنهان نيستى، پس بنگر چگونه‏اى.

 

مَنِ استَحسَنَ قَبيحاً كانَ شَريكاً فيهِ.

هر كه كار زشتى را نيك بشمارد، در آن كار شريك است.

 

مَنِ انقَطَعَ إلى‏ غَيرِ اللَّهِ وَ كَلَهُ اللَّهُ إلَيهِ.

آن كه به غير خداوند روى آورد، خداوند به همو واگذارش كند.

 

مَن أطاعَ هَواهُ أعطى‏ عَدُوَّهُ مُناهُ.

آن‏كه از هواى نفس خود پيروى كند، آرزوى دشمنش را برآورده است.

 

إتَّئِد تُصِب أو تَكَد.

شتاب مكن تا برسى يا نزديك شوى.

 

لاتَكُن وَلِيّاً لِلّهِ فِي العَلانِيَةِ، عَدُوّاً لَهُ فِي السِّرِّ.

در ظاهر، دوست خدا و در باطن، دشمن خدا مباش.

 

تَأخيرُ التَّوبَةِ إغتِرارٌ.

تأخير در توبه كردن فريب خوردن است.

 

مَن هَجَرَ المُداراةَ قارَبَهُ المَكرُوهُ.

آن كه سازش و مدارا را ترك كند، ناگوارى به او روى آورد.

 

مَن لَم يَعرِفِ المَوارِدَ أعيَتْهُ المَصادِرُ.

كسى كه راه ورود به كارى را نشناسد، راه برون شدن از آن درمانده‏اش مى‏كند.

 

مَن رَضِيَ بِدونِ الشَّرَفِ مِنَ المَجلِسِ لَم يَزَلِ اللَّهُ و مَلائِكَتُهُ يُصَلُّونَ عَلَيهِ حَتّى‏ يَقومَ.

هر كه از نشستن در پايين مجلس خرسند باشد، خدا و فرشتگانش پيوسته بر او درود مى‏فرستند تا آن‏گاه كه برخيزد.

 

التماس دعا 

اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه و النصر و جعلنا من اعوانه و اشيائه و المستشهدين بين يديه ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳

همسفر با تو تا كربلا (قسمت دوم)...

به نام آنكه هم درداسـت ودرمان          كنـــدازنيســـتي هستــي نمــايان

 

 

سلام!

 

خب اين هم قسمت دوم داستان "همسفر با تو تا كربلا".

تا اونجا گفتيم که در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمى‏توانست‏به‏خاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. عشق کربلا بد جوری دلش رو آتيش زده بود ....

 

 ***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت دوم)

 

زهرا همانطور كه لباسهاى سيد را تا مى‏كرد و در كوله‏بار سفرش مى‏گذاشت اشك مى‏ريخت و حرفى نمى‏زد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفى بزن، اعتراضى بكن. چيزى بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه مى‏كند.

 

زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفى نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه مى‏كنى، دارى مرا آتش مى‏زنى. حرف بزن.

زهرا سكوت طولانى‏اش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر ازمن همه‏چيز را مى‏دانى و با اين همه مى‏خواهى بروى.

 

- باور كن اگر بر سر من فرياد بزنى راحتتر تحمل مى‏كنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزى و كوله‏بار سفر مرا آماده كنى.

زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را مى‏شناسم وقتى كربلايى شود هيچ چيز جلودارش نيست.

 

- امتحان كن، چيزى بگو... بهتر از اين است كه با اين گريه‏ات دل مرا آتش بزنى.

زهرا رو برگرداند و گفت: دلم مى‏خواهد با تو بيايم، ولى مى‏دانم نمى‏توانى در چنين شرايط خطرناكى مرا با خودت ببرى. وقتى خودم در اين اشتياق دارم مى‏سوزم، چطور مى‏توانم تو را از رفتن منع كنم؟

 

سيد مهدى مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستى؟ مثل محمد و مرتضى و همه مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نمى‏دهى؟

 

- نه... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا مى‏كنم كه به‏سلامت‏بروى و زيارت كنى و برگردى!!

سيد با نگاهى حق‏شناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براى زمانى طولانى هر دو گريه كردند.

 

اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتى به رود «هنديه‏» رسيد پاهايش سست‏شد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسى تازه كند. آبى به صورتش زد. در آن سوى رود جمعيت زيادى پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائرانى هستند كه تا اينجا آمده‏اند و بعد از اين جرات رفتن ندارند. سر به‏سوى آسمان بلند كرد و گفت : يا حسين! من به عشق تو راهى كربلا شده‏ام. از عمق خطراتى هم كه در پيش رويم هست‏باخبرم... اما خودم را به‏تو سپرده‏ام... مرا روسفيد كن...

 

سوار اسب شد و به آب زد و خودش را به‏آن طرف رود رساند و به‏سمت چادرهايى كه از دور پيدا بود به‏تاخت پيش رفت. مرد عربى كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد مى‏بافت‏با ديدن سوارى كه به‏سرعت پيش مى‏آمد از جا بلند شد. سيد به‏او كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلائى؟!

 

- بله، به‏قصد كربلا آمده‏ام.

- مگر خبر ندارى آن‏طرف‏ها چه‏خبر است؟

- چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيده‏ام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كرده‏اند.

- خبر دارى و آمده‏اى؟

- اينها چرا آمده‏اند؟

- نمى‏دانم. هيچ راهى به‏سوى كربلا نيست. عبور و مرور به‏كلى قطع شده.

- تو هم آيه ياس مى‏خوانى مرد جوان؟

- آيه ياس كدام است؟ مگر به‏چشم خودت نمى‏بينى اينجا چه‏خبر است؟

 

سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابرى بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نم‏نم باران هم شروع شد و بر دلتنگى و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مى‏باريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس مى‏كند. به‏چادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه مى‏خواهد.

 

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳