ميلاد کريم اهل بيت٬ امام حسن مجتبی(ع) مبارک

** بسم رب الحسن **

 ..:: سوره صبر ::..

 

باآمدنت جهان گلستان شده است

چشم و دل ما شكوفه باران شده است

اي صبح بهاري ازصفاي قدمت

اين باغ پراز لاله و ريحان شده است

تومظهر نوري در آفاق وجود

خورشيد ز روي تو درخشان شده است

خورشيد كه ديده كه به شب جلوه كند؟

جزمهر تو كاين گونه نمايان شده است

گفتند به ما كوكبي از عالم عشق

امشب به زمين آمده مهمان شده است

آيينه زخجلت ، پس از اين جلوه گري

در پشت نگاه همه پنهان شده است

اين مه كه به بستان ولايت آمد

نوري ست كه از بهر هدايت آمد

او آمده تا نور به شب ها بخشد

روح شرف و عشق به دنيا بخشد

او آمده تا باور وايمان و صفا

همراه دو صد عاطفه برما بخشد

او آمده از صلح و محبت بي شك

جاني ز ولا برتن تنها بخشد

آن سيد خوبان و بهشت آمده تا

برمهرو وفا ارزش و معنا بخشد

او آمده با نام حسن در حسنش

شوري به سرا پرده مولا بخشد

او رود زلالي ست كه درفصل عطش

جود و كرم خويش به دريا بخشد

از لطف ، كريم اهل بيت عصمت

ما را زكرم خدا به فردا بخشد

ميلاد امام مجتبي (ع) آمده است

شادي به حريم دل ما آمده است

السلام عليک يا ابن رسول رب العالمين
السلام عليک يا ابن امير المومنين
السلام عليک يا ابن فاطمه الزهراء
السلام عليک يا حبيب الله
السلام عليک يا صفوة الله
السلام عليک يا امين الله
السلام عليک يا حجة الله
السلام عليک يا نور الله
السلام عليک يا صراط الله
السلام عليک يا بيان حکم الله
السلام عليک يا ناصر دين الله
السلام عليک ايها السيد الزکی
السلام عليک ايها

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

... طلائیه

** هو المحبوب **

سلام٬

ايشالله که نماز و روزه‌هاتون قبول باشه و دعا برای همديگه رو فراموش نکرده باشين (مخصوصا اين بنده حقير سراپا تقصير رو) در بهترين لحظات دعا: سحرها٬ افطار٬ بعد از نماز و ....

خواستم خلاصه‌ای از مباحث اخلاقی اين ماه بنويسم که موج قلم سيد مهدی ما رو گرفت و حسابی دلمون رو لرزوند٬ اين بود که گفتم شما هم بخونيد.

ما هر چی داريم از شهدا داريم و تا آخر عمر مديونشونيم مگراينکه ....

**************

  یادش بخیر ... وقتی حرف میزد از همه چیز این دنیا کنده می شدی... همه تاثیرش هم بخاط معامله ای بود که با خدا کرده بود. خادم الشهدا.... علمدار روایت گری ... حاج عبد الله ضابط....

 

از سخنان حاجی :

شهید به مثابه شیشه عطری است که در آن را باز کرده اند . بوی آن می پیچد و همه جا را معطر می کند . تو را فرا می خواند و وقتی به سوی او می روی ، زمین گیرت می کند . طلائیه اگر رفته باشی می دانی . پا ها التماس می کند بنشین . گرد و غبار وقتی روی لباست می نشیند ، بوی عطر در مشامت می پیچد و تازه می فهمی که آسمان گیر شده ای . به محض اینکه روی خاک زانو زدی اولین درس از رشته عشق را می آموزی . صورتت که خاکی می شود آنچه آموخته ای با جانت در می آمیزد. این همان خاکی است که نیمه های شب از اشک سجده های شهید گل شده است . صدای باد ناله اش را در گوشت می پیچاند و درس را مرور می کنی . هرچه ادب و تواضعت بیشتر باشد در آستان دوست محبوب تر خواهی شد . دست هایت ناخود آگاه به سوی آسمان بلند می شود . پرده دل می لرزد . اشک فرو می غلتد و می گویی:

ای رئوف مهربان حی قدیر

جان زهرا و علی دستم بگیر

و او درس دوم را به تو آموخته است . «تمنا» . هنوز دستهایت را پائین نیاورده ای که غوغا می شود . بطن آسمان به لرزه در می آید . گرد و غبار بلند می شود . صاعقه ای می زند . دلت آرام می گیرد و تازه می فهمی آکه تو را فرا خوانده و ضمانتت را کرده است چه منزلتی در این آستان دارد . حالا دیگر بوی عطر تمام فضای دلت را تسخیر کرده است . آرامشی غریب را حس می کنی که تا آن زمان نیافته بودی. گویی با دلت تنهای تنها شده ای و باد هرچه غریبه بوده است را با خود برده است. چقدر خودت را آشنا می یابی . لذت این حس در وجودت پیچیده که ناگهان یاد آوری خاطره ای که آن راوی کنار اروند برایت گفته احساست را در هم می پیچد:

 

« در روایت داریم هر کسی که در آب شهید شود اجر دو شهید را دارد . یک بار برای یکی از دوستان غواصم این روایت را تعریف کردم . راست می گویی . از بس ترسی که جنگ در آب دارد . آن هم شب ، در آب اروند خروشان ، زیر آتش سنگینی که از بالای سرت می ریزد . شب عملیات والفجر 8 معنای این جمله را یافتم که هر کس که می خواهد به امام زمانش برسد باید خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب هم آب بود و هم آتش ...»

 

و درس سوم را می آموزی : «مجاهدت» . باید صداقتت را اثبات کنی . و این کار هم خیلی سخت است . خیلی باید خودت را آماده کنی . ابتلاء لازمه عشق است . و خطر شرط عاشقی . اما نترس . آنکه تو را به آغاز این راه خوانده ، می تواند به پایان این مسیر هم برساندت . آنکه در آن عالم برایش حکم شفاعت زده اند سهل است در این دنیا که نگاهش حکم مسیحا کند...

 

**************

اينجا را هم ببينيد بد نيست برای اينکه يادمون نره بعد از شهدا ما چه کرديم!!

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٤

... توصيه‌های امام

** يا کريم **

 ..:: گزيده‌هايى از توصيه‏ها و سفارش‏هاى امام به مناسبت ماه مبارك رمضان ::..

 

شما در اين چند روزى كه به ماه رمضان مانده، به فكر باشيد، خود را اصلاح كرده، توجه به حق تعالى پيدا نماييد

از كردار و رفتار ناشايسته خود ، استغفار كنيد

اگر خداى نخواسته، گناهى مرتكب شده‏ايد، قبل از ورود به ماه مبارك رمضان ، توبه كنيد

زبان را به مناجات حق تعالى عادت دهيد

مبادا در ماه مبارك رمضان، از شما غيبتى، تهمتى و خلاصه گناهى سر بزند و در محضر ربوبى، با نعم الهى و در مهمان سراى بارى تعالى، آلوده به معاصى باشيد

شما اقلا، به آداب اوليه‏ روزه عمل نماييد و همان ‏طورى كه شكم خود را از خوردن و آشاميدن نگه مى‏داريد، چشم و گوش و زبان را هم از معاصى باز داريد

از هم اكنون بنا بگذاريد كه زبان را از غيبت، تهمت، بدگويى و دروغ نگهداشته، كينه، حسد و ديگر صفات زشت ‏شيطانى را از دل بيرون كنيد

اگر با پايان يافتن ماه مبارك رمضان، در اعمال و كردار شما هيچ گونه تغييرى پديد نيامد، و راه و روش شما با قبل از ماه صيام فرقى نكرد، معلوم مى‏شود روزه‏اى كه از شما خواسته‏اند ، محقق نشده است

اگر ديديد كسى مى‏خواهد غيبت كند، جلوگيرى كنيد و به او بگوييد! «ما، متعهد شده‏ايم كه در اين سى ‏روز ماه مبارك رمضان، از امور محرمه خود دارى ورزيم.» و اگر نمى‏توانيد او را از غيبت ‏باز داريد، از آن مجلس خارج شويد

ننشينيد و گوش كنيد! باز تكرار مى‏كنم تصميم بگيريد در اين سى روز ماه مبارك رمضان، مراقب زبان، چشم، گوش و همه‏ اعضاء و جوارح خود باشيد.

توجه بكنيد كه به آداب ماه مبارك رمضان عمل كنيد; فقظ، دعا خواندن نباشد، دعا به معناى واقعى‏اش باشد .

التماس دعا

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤

..:: حلول ماه مبارک رمضان مبارک ::..

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤

از عشق تا شعار

** بنام حضرت دوست **

 

...   از عشق تا شعار    ...

 

بين كسانى كه به راستى، حقيقتى را باور دارند و آنان كه مدعى باور داشتن چيزى هستند تفاوت از زمين تا آسمان است . مانند تفاوت عشق تا شعار .



عشق آسمانى است و عشق ورزيدن كار اهالى آسمان!
شعار زمينى است و شعار دادن حرفه زمينى‏ها!

منتظران واقعى به امامشان عشق مى‏ورزند .
مدعيان انتظار، تنها شعار مى‏دهند .

منتظران واقعى در پى اصلاح وضعيت موجودند .
مدعيان انتظار، هر نوع اصلاحى را محكوم مى‏كنند .

منتظران واقعى تلاش مى‏كنند تا موانع ظهور را بشناسند و آنها را برطرف كنند .
مدعيان انتظار، منتظر مى‏مانند تا امام غايبى بيايد و امور را به صلاح آورد .

منتظران واقعى انتظار را تكليف و رسالت مى‏داند .
مدعيان انتظار براى رفع تكليف منتظرند .

منتظران واقعى، بانشاطند و اميدوارانه به آينده مى‏نگرند .
مدعيان انتظار، مايوس‏اند و دل‏خسته .

منتظران واقعى، زندگى فردى و اجتماعى خود را براساس آنچه در انتظار اويند سامان مى‏دهند .
مدعيان انتظار، نه در زندگى فردى نه در زندگى اجتماعى خود هيچ تاثيرى از آنچه انتظارش را مى‏كشند، نمى‏پذيرند .

منتظران واقعى، براى استقرار عدالت تلاش مى‏كنند .
مدعيان انتظار، استقرار عدالت را موكول به ظهور منجى غيبى مى‏دانند .

منتظران واقعى، در مقابل ظلم و فساد ايستادگى و مبارزه مى‏كنند .
مدعيان انتظار، با عوامل فساد و ظلم تنها در دل مخالفت مى‏كنند نه در عمل .

منتظران واقعى تلاش مى‏كنند تا حكومتهاى باطل را براندازند و خود زمينه‏ساز حكومت عدل و ايمان گردند .
مدعيان انتظار، اساسا هيچ حكومتى در زمان غيبت را حكومت‏حق نمى‏دانند و معتقدند بايد منتظر شد تا خود امام بيايد و حكومت كند .

منتظران واقعى، امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند كه سنت همه صالحان عالم است .
مدعيان انتظار، نسبت‏به ديگران بى‏تفاوتند .

منتظران واقعى، نگران سرنوشت‏خود و جامعه هستند .
مدعيان انتظار، به سرنوشت‏خود و جامعه نمى‏انديشند و اقدام جدى‏اى در عرصه‏هاى اجتماعى و اصلاحى نمى‏كنند .

منتظران واقعى، در برابر آزارها و تكذيبها مقاومت مى‏كنند .
مدعيان انتظار، آنقدر محافظه‏كارند كه مورد آزار و تكذيب قرار نمى‏گيرند . 

ما از کدام دسته‌ايم؟؟

 

بر گرفته از سايت مركز فرهنگي شهيد آويني

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٤

خاطرات اسرا

به نام الله پرورش دهنده شهدا وصديقين

برگی از دفتر خاطرات ...

 

زخمی بود. وقتی می‏رفت بهداری اردوگاه، با شتاب می‏رفت. وقتی بر می‏گشت، نای راه رفتن نداشت. می‏گفت: «حالا که دستم از جبهه کوتاه شده، به همین اسرای مجروح خون می‏دهم. به بچه‏های بهداری بگویید، مانعم نشوند»! ... وقتی شهید شد، جز پوست و استخوانی از او نمانده بود.

********************

تازه مجروحمان را در آمبولانس گذاشته بودیم تا به عقب ببریم که یک موشک ما را هدف گرفت. چشم «محمد»، رفیق امدادگرمان، ترکش خورد. و این، آغاز سفری دیگر شد. روزهای نخست، در اردوگاه، نماز خواندن هم عقوبت داشت. محمد را به خاطر نماز شبهایش شکنجه می‏کردند. گویا اینک در گوشه‏ای اتاق 2 در قاطع 2 اردوگاه 13 رمادی نشسته و با آرامش قرآن می‏خواند. اهل خورموج (استان بوشهر) بود. پدر و برادرش روزهای آغازین جنگ در خرمشهر اسیر شده بودند. شوهرخواهرش هم اسیر بود، باز از خنده‏رویی‏اش کاسته نمی‏شد. تا می‏گفتیم «محمد آقا»!، می‏گفت: آقا فقط مولایم علی است. چون ناراحتی قلبی گرفته بود، نامش در فهرست اسرای تعویضی بود؛ اما بعثی‏ها اسمش را خط زدند. روز 25 رمضان (سال 67ش) از ساعت 5 عصر که حمله‏ی قلبی‏اش شروع شد، سر سجاده‏اش شروع کرد به قرآن خواندن. سر و صدا که کردیم نگهبان عراقی آمد و شروع کرد به فحش دادن. پافشاری کردیم. رفت که پزشک را خبر کند. فحش می‏داد و می‏گفت: بگذارید بمیرد، به درک! «محمد تندی» تکیه بر دیوار زده بود و لبهایش تکان می‏خورد. اشک از چشمهایش قطره قطره می‏ریخت که افطار، سر سفره‏ی ساکنان بهشت. پزشک عراقی که آمد، دیر شده بود.

********************

یازده ماه ارشدمان بود. از پا نمی‏افتاد؛ نهضت سوادآموزی را راه انداخت. کلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست کرد و... . شده بود چهره‏ی دوست داشتنی همه‏ی بچه‏ها. رمضان سال 68 که بیماری واگیردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مریض شد. عراقی‏ها که او را می‏شناختند بی‏توجهی کردند. هر روز بر شدت بیماری «عبدالمهدی» افزوده شد. وقتی او را به بیمارستان صلاح الدین بردند که آب بدنش کشیده شده بود. یکی از بچه‏ها می‏گفت: روی تخت بیمارستان افتاده، رگهای دستش پاره شده بود و از بینی‏اش خون می‏ریخت. ساعاتی بعد، عبدالمهدی نیک منش، بسیجی دارابی، بی‏فریادرس چشمها را بست و از دنیا رفت. چند روز بعد، نامه‏ی مادرش به اردوگاه رسید. یکی از بچه‏ها آن را خواند، در سکوتی سنگین که همراه با اشک بود. «فرزندم عبدالمهدی! چقدر آرزو دارم که تا زنده‏ام تو را دوباره ببینم»!

********************

ظهر نیمه‏ی تیر ماه 67، خودرو ناشناخته‏ای وارد اردوگاه شد. ده دقیقه بعد، حسن میرزایی، افسر شجاع ایرانی را صدا کردند. میرزایی را به اداره‏ی استخبارات بغداد بردند. یک ماه و نیم بعد، دوستش به اردوگاه آمد. پیراهن حسن را با خود آورده بود. گفتیم. «خودش کجاست»؟ گفت: او را در حالی دیدم که ناله می‏کرد. به من گفت، به اردوگاه که رفتی بگو «حسن با افتخار جان داد». این را که گفت بعثی‏ها سر رسیدند و او را بردند. چند روز بعد، فقط توانستم پیراهنش را با خود بیاورم. بعداً عراقی‏ها اعلام کردند: «بیماری صرع داشت. عملش کردیم؛ اما بی‏فایده بود». میرزایی سالم‏ترین اسیر اردوگاه بود. مجبور بودیم بسوزیم و بر درد جانکاه جدایی و مظلومیت او بسازیم. حسن میرزایی، 26 مرداد 67 روحش آزاد شد؛ درست روزی که دو سال بعدش، اسرا جسمشان آزاد شد.

********************

دو سال از حادثه‏ی آتش گرفتن انبار اردوگاه موصل گذشته بود. بچه‏ها خوشحال بودند که قضیه فیصله یافته است. روزی که در هواکش حمامها یک نارنجک کشف کردند، دلهره، همه را گرفت. بلافاصله، یک گروه بازجویی و شکنجه در اردوگاه مستقر شد. افرادی را از چهار اردوگاه موصل با چشمهای بسته به اتاق بالا می‏بردند و بی‏رحمانه شکنجه می‏کردند. برای اعتراف گرفتن از بچه‏ها، به بدنشان برق وصل می‏کردند. نخ‏ نخ سبیل بعضی‏ها را می‏کشیدند. آنها را فلک می‏کردند و آن‏قدر کابل‏های روغن مالی شده را بر کف پاهاشان می‏زدند که بیهوش می‏شدند. تازه پی برده بودند که در جریان آتش‏سوزی انبار، مقداری اسلحه و مهمات به دست اسرا افتاده و پنهان شده است. روز به روز بر تعداد شناسایی شده‏ها افزوده می‏گشت. وحشت بر اردوگاه حکومت می‏کرد. در میان کسانی که به اتاق شکنجه برده شدند، «یعقوب» نیز وجود داشت. پس از شکنجه‏های فراوان، او را با چند نفر دیگر نگه داشتند و در اتاقی زندانی کردند. یعقوب، نام مستعاری برای «خلیل فاتح» بود؛ جوانی ورزیده که در باغچه‏ی اردوگاه سبزی کاری می‏کرد. سبزی‏ها بر زمینی می‏روییدند که زیر آن بسیاری از سلاحها و مهمات پنهان بود. وقتی بسیاری از وسایل، از زیر بوته‏های درون باغچه کشف شد یعقوب را رها نکردند. می‏خواستند که او عوامل اصلی را معرفی کند. وحشت به اوج خود رسید و اردوگاه در ورطه‏ی اضطراب و سرگردانی غوطه‏ور شد. به ناگاه، او همه چیز را به گردن گرفت تا دیگران آسوده باشند. روزی که چند بعثی او را از زندان به طبقه‏ی بالا برای شکنجه‏های مجدد می‏بردند، به سوی نگهبان پشت بام حمله‏ور می‏شود تا سلاح را از دست او بگیرد؛ اما افسر بعثی از پشت، او را مورد هدف گلوله قرار می‏دهد و جسم بی‏جان او بر زمین می‏افتد و به شهادت می‏رسد. یعقوب ایثار کرد. با شهادتش، همه‏ی شکنجه‏ها قطع شد و پرونده‏ی انبار مختومه گشت.

********************

نمازهای خاشعانه‏اش، پزشک عراقی را در بیمارستان متأثر کرده بود. در اردوگاه که بود، تمام وقتش را گذاشته بود برای بچه‏ها و به زخمی‏ها خدمت می‏کرد. او «محمد حسین راحت خواه» اهل ایذه بود. وقتی سرطان معده به جانش افتاد و بردنش بیمارستان، همه چشم انتظار آمدنش بودند. آنجا هی می‏گفت: «سوختم، سوختم». یک روز نمازش را که خواند، یک تشت خواست. سرش را کرد توی تشت، یک لخته بزرگ از دهانش بیرون ریخت. بعد هم آرام گرفت. پزشک عراقی، طاقت را از دست داده بود و زار زار گریه می‏کرد. دیگر آن بسیجی عاشق به اردوگاه برنگشت. مزارش هم در قبرستان «وادی عکاب» غریب بود. صلیب سرخ فقط گزارش داد: «قبر شماره‏ی 47».

********************

درِ اتاقمان را در بیمارستان نظامی الرشید، قفل کردند و رفتند. «فرامرز» روی تخت، نای ناله هم نداشت. حالش خیلی خراب بود. هیچ چیزی هم داخل اتاق نبود. فقط نامش زندان نبود؛ البته کنار زندان الرشید بود. یک نگهبان بی‏سواد، پشت در نگهبانی می‏داد تا فرار نکنیم. تا ساعت 2 بامداد بالای سر فرامرز نشستیم. فقط نگاهش می‏کردم. از اشکهایم می‏فهمید که کاری از دستم برنمی‏آید. صبح آمدند و جسدش را بردند.

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤