عشق يعنی ...

** بنام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت **

 عشق يعنی ...

سر هواي يار دارد، من كيم؟ 
لب نواي يار دارد، من كيم؟
 
چشم با اشكش بگويد، من كيم؟
دل هماره خود بجويد، من كيم؟
 
من كيم؟ يك عاشق زار و نزار
هوشم از كف رفت و گرديدم خمار
 
لاله را ديدم بسان لعل او
سوسن صحرا چو او از رنگ و بو
 
سرورا دانم كمان از قامتش
دست من كي مي رسد بر ساحتش
 
مذهب او نيست راندن از بَرَش
عاشق خود كي براند از درش
 
عشق خواندم كار خود را!؟ واي واي!
پس روا باشد بگريم هاي هاي

در بَرش راضي شدم بر بندگي
مانده ام اينجا ز شور زندگي
 
سرورم آيا به پيش پاي خود
مي شود خواني مرا شيداي خود؟
 
گربخواني، پر گشايم بر فلك
 آنچنان تا من شوم رشك ملك
 
گويمت: آقاي من، مولاي من
اي فداي پاي تو بالاي من
 
آهوي وحشّي طبعم پا گرفت
ذكر «يا مهدي» من بالا گرفت
 
گر كني بهر شكارش پهن دام
دام تو در چشم او مانند جام؛
 
جام مي، لبريز و سرشار از سرور
مي رود در دام با فخر و غرور 
 
مي كند سر را بلند او از فرود
 خواند او با خود؟ نه، با تو اين سرود:
 
آمده اينك به سويت واله ات
شمع من بنگر منم پروانه ات
 
گر بِراني من بگويم مرحبا
 وركشي اينك بگويم هَبَّذا
 
كشتنم؟ آري، بُود تفسير عشق
بهر كشتن چيست به؟ شمشير عشق
 
عشق تنها مردن و خنديدن است
عشق تنها مرگ را بوسيدن است
 
عشق يعني گريه چون ابر بهار 
عشق يعني سالها در انتظار
 
عشق يعني گريه بر راه عزيز
عشق يعني سر به درگاه عزيز
 
عشق يعني جستجويي ناتمام
عشق يعني گفتگويي با امام
 
عشق يعني بهر او زندان شدن
عشق يعني جانب يزدان شدن
 
عشق يعني استغاثه از خدا
عشق يعني از جهان گشتن جدا
 
عشق يعني فارغ از دنيا شدن
 عشق يعني بهر او هر جا شدن
 
عشق يعني جستجو از بهر يار
عشق يعني عاشقي چون مهزيار
 
عشق يعني با خودش گفتن نياز
عشق يعني بهر او رفتن حجاز
 
عشق يعني سينه را فانوس كن
 چشم خشك خويش اقيانوس كن

عشق يعني باب مهرش بازكن
 عشق يعني دردِ دل آغاز كن
 
عشق يعني يك شبي بي خواب شو
عشق يعني از تبش بي تاب شو
 
عشق يعني قفل دل را باز كن
عشق يعني نغمه ات را ساز كن
 
عشق يعني در گذشتن از سها 
عشق يعني رفتنت تا سامرا
 
سامرا گفتم دلم بي تاب شد
فكر و ذكرم باز آن سرداب شد
 
آتش عشقش مرا سوزانده تن
أيّها النّاس! اسمعوا لي لحظةً 
 
آخر اي مردم! كجا غايب شد او؟
 آخر اي مردم! چرا غايب شد او؟
 
آخر اي مردم! فراقش تا به كي؟ 
 دوري از رخسار ماهش تا به كي؟
 
آخر اي مردم! يتيمي تا به كي؟
گفتن از درد قديمي تا به كي؟
 
آخر اي مردم! جفا را كم كنيد
گونه را گُل، اشك را شبنم كنيد
 
دست برداريد از بهر دعا
رحمت واسع بخواهيد از خدا
 
رحمت واسع، خدا را مهدي است
ديگر اينجا، ني گه بد عهدي است
 
آري، آري، مهدي آن ساقّي عشق
كرده ما را با نگه باقّي عشق
 
عشقِ مهدي را ز مهد آموختيم  
از شرار عشق او، خود سوختيم
 
او گُل و ما بلبلان عاشقش
او چو شمع و ما همه پروانه اش
 
گر بيايد جان خود را مي دهيم
سر به درگاه جلالش مي نهيم
 
سرورم، مهدي، گُل باغ وجود
اي همه عالم به پايت در سجود
 
روز و شب از جام عشقت گشته مست
هر كه مهرت گوشه ي قلبش نشست
 
جان ما قرباني ديدار شد
بي مه رويت جهان غمبار شد
 
مهديا! بازآ و ما  را شاد كن
نغمه ي آزادگي فرياد كن
 
مهديا! بگذر كلامم قاصر است
عشق تو، آري، همويم ناصر است.
 

..:: محمدحسين نوروزی ::..

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳