همسفر با تو تا كربلا (قسمت اول) ...

** به نام آنكه خودعاشقترين است **

 

 

سلام نــــام خدا و نشـــــانه رأفــــت            سلام مــــــايه عــــزّ و زمينه الفــــت

سلام عطر صفا بر مشام هر انسان            سلام غنچه ايمان به شاخه وحـدت

 

سلام!

 

خب چون كه قول داده بودم اولين قسمت داستان "همسفر با تو تا كربلا" را امروز براتون ميگم. البته دلم مي خواست يك كم راجع به ماه رجب بنويسم كه مي ذارم واسه دفعه ديگه (اگه بتونم فردا شب ان شاالله).

 

راستي يه پيشنهاد هم داشتم، ميگم چطوره حالا كه داريم به ماه هاي بزرگ رجب و شعبان و رمضان نزديك ميشيم كه پر از اعياد و روزهاي مهمه، چند تا عيدي واسه هم آماده كنيم و دست خالي ديدن هم نريم. منتظر راهنمايي ها و پيشنهادهاي شما هم هستم، ببينم اولين حديث رو راجع به ماه رجب كي ميگه تا من هم يك عيدي بش بدم. فعلا اين شما و اين داستان ....

 

 ***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت اول)

 

 

- مى‏خواهى به كربلا بروى؟ - چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم. دلم هواى كربلا كرده.

- كدام دل است كه هواى كربلا نكرده باشد. اما خودت بهتر از من مى‏دانى كه الآن چقدر راه ناامن است.

- مى‏دانم محمد، مى‏دانم. اما دست‏ خودم نيست.

- تازه فقط ناامنى راه نيست، اگر اين مردان بى‏رحم «عنيزه‏» فقط مال زوار را مى‏بردند و خودشان را رها مى‏كردند كه مسئله‏اى نبود. همه زندگيمان فداى حسين، اما آنها سنگدل و بى‏رحم هستند و هركس را كه اسير كنند اصلا كسى نمى‏داند كه چه برسرش مى‏آورند واو را به‏كجا مى‏برند.

- ببين! من خودم همه اينها را مى‏دانم. اما هرچه سعى مى‏كنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم، نمى‏توانم، دست‏خودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا مى‏سوزد.

 

محمد از جا برخاست پارچه‏هاى روى پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براى رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچه‏ها را روى طاقچه داخل حجره مى‏چيد، گفت: سيد مهدى كار درستى نمى‏كنى. عشق و علاقه به امام حسين، عليه‏السلام، جاى خود، حفظ جان و مال هم جاى خود. دلت‏به‏حال خودت نمى‏سوزد، به‏حال فرزندانت‏بسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن.

سيد مهدى آشفته از روى چهارپايه بلند شد و پارچه‏اى كه دردست محمد بود از او گرفت و گفت:

- اين چه حرفى است كه مى‏زنى برادر من؟!

- سيد تو از علماء و بزرگان حله و نجف هستى. نيازى به نصيحت من پارچه‏فروش ندارى. خودت هم خوب مى‏دانى كه تمام بيابانهاى اطراف حله، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريده‏اند.

 

سيد مهدى دلتنگ پارچه را به‏او پس داد و رويش را برگرداند. محمد چند لحظه تامل كرد، دستش را روى شانه سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوست‏بوده‏ام خدا مى‏داند كه برايم چقدر عزيزى، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.

 

سيد چشمان پر از اشكش را به‏زير انداخت و قطره‏هاى اشك آرام بر روى محاسن سياهش غلطيد و گفت: تو هم براى من عزيزى و مثل پدرم قابل احترام. اما درست مثل اين مى‏ماند كه تو به تشنه‏اى كه دارد از شدت عطش جان مى‏دهد بگويى آب ننوش، حتى اگر بر سر چشمه آب مارهاى سمى هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر مى‏كند و نمى‏تواند به‏خطر مارهاى سمى فكر كند.

 

محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدى لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچه‏ها نشان داد. سيد دوباره روى چهارپايه نشست. زانوهايش مى‏لرزيد. انگار نمى‏توانست روى پا بايستد. مرتضى كه از تجار حله بود، با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمد به استقبال او جلو رفت.

 

مرتضى با ديدن چهره اشك‏آلود سيد مهدى جا خورد: سلام سيد، اتفاقى افتاده؟

سيد برخاست و جواب سلام مرتضى را داد اما نتوانست توضيحى براى اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد، اما دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دست‏خودش نبود.

محمد، مرتضى را از تعجب وشگفتى درآورد و گفت: سيدمان دلش هواى كربلا كرده.

مرتضى جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!

- تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است.

مرتضى دو دست‏سيد را گرفت و گفت: گوش كن سيد اوضاع به‏شدت وخيم است. تمام نواحى اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كرده‏اند. همه راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثمانى به‏كمك سربازان عراق آمده‏اند و همه‏جا سرداران عثمانى چادر زده‏اند، اما عنيزه آنقدر سريع در شب عمل مى‏كنند و زائران را به اسارت مى‏برند كه مى‏گويند كم‏كم سرداران عثمانى هم وحشت كرده و مى‏خواهند آن نواحى را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهده اين راهزنان سنگدل برنمى‏آيند. اصلا معلوم نمى‏شود چطور اموال زائران را غارت مى‏كنند و آنها را كجا مى‏برند. مدتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامنى راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آنوقت تو مى‏خواهى از شهر و ديار امن خودت، به كربلا بروى و...

 

سيد مهدى دل‏شكسته، كلام مرتضى را قطع كرد و گفت: مى‏دانم، چقدر مى‏گوييد...

- تو مى‏دانى و مى‏خواهى به‏دست‏خودت به‏كام خطر بروى؟

- دلتنگم... بسيار دلتنگم... چه كنم؟

- صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجى شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازه‏اى نيست، اما هيچكس هم هرچند ظالم و قدرتمند نتوانسته براى هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.

- من فقط مى‏دانم كه نمى‏توانم صبر كنم.

 

مرتضى پارچه‏هاى خودش را تحويل محمد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بى‏جا بردار.

محمد پارچه‏ها را در طاقچه حجره جا داد و در حجره را بست و هرسه راهى مسجد حله شدند. فكر مى‏كردند سكوت سيد نشانه تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذن اذان مى‏گفت و مردم سرگرم آماده شدن براى نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدى در سكوت كامل سربه زير انداخته بود. محمد و مرتضى با آرامش خاطر از پذيرش سيد ازجا بلند شدند تا قامت نماز ببندند. اما در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمى‏توانست‏به‏خاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتى سر بلند كرد تا قامت‏به‏نماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند. اما هيچكدام به خودشان اجازه ندادند كلمه‏اى بر زبان بياورند ....

 

(ادامه دارد ...)

 

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳