نجوای دل ...

** بنام آنکه عشق را آفريد **

خدايا٬

بارالها٬

پروردگارا٬

اومدم تا با تو درد دل کنم٬ اما چی بگم که تو بهتر از من به احوالاتم واقفی...

خيلی بهتر از من ميدونی تو دلم چه خبره ... 

خودت خوب ميدونی الان چقدر دلم گرفته ...

نميدونم چی بگم...! شايد نوشتن توی وبلاگ خيلی سخت باشه!

درد و دل کردن ... از غربت گفتن ... از غم ها .... از دلتنگيها .... از غريبی ...

فقط می تونم بگم خيلی سخته ...

غم غريبی و غربت خيلی سخته ...

دوری از وطن، خانه و کاشانه٬ زادگاه٬

دوری از جايی که در اون بزرگ شدی

دوری از جايی که سر چشمه خاطرات گذشتته

دوری از جايی که متعلق به اونی

دوری از جايی که ... 

خيلی سخته ...خيلی سخته ...!

ولی به قول بعضی ها همين غربت فرصت خوبيه برای ياد گرفتن ...

برای استفاده کردن ... برای فکر کردن ...

برای احساس کردن تفاوت بين خوبی و بدی...

برای بيداری ... برای به خود اومدن ...

برای ...

آری٬ خدايا من همواره شاکرم و بر اين دردی که به من دادی صبر ميکنم٬

چرا که می دونم تو هميشه خير بنده هاتو ميخوای و خلاصه اينکه ... 

¤¤¤ هر چه از جانب دوست رسد نکوست ¤¤¤

پس گستاخيهای منو ببخش و بذار پای اينکه اين بنده حقير ميخواد خودش رو سبک کنه و در اين راه از ديگر عاشقانت درس بگيره٬ باشه که نظری هم به ما کنی ...

پس ...

يا رب نظری کن که دلم بی تو غريب است ...

 

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢