همسفر با تو تا كربلا (قسمت دوم)...

به نام آنكه هم درداسـت ودرمان          كنـــدازنيســـتي هستــي نمــايان

 

 

سلام!

 

خب اين هم قسمت دوم داستان "همسفر با تو تا كربلا".

تا اونجا گفتيم که در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمى‏توانست‏به‏خاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. عشق کربلا بد جوری دلش رو آتيش زده بود ....

 

 ***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت دوم)

 

زهرا همانطور كه لباسهاى سيد را تا مى‏كرد و در كوله‏بار سفرش مى‏گذاشت اشك مى‏ريخت و حرفى نمى‏زد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفى بزن، اعتراضى بكن. چيزى بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه مى‏كند.

 

زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفى نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه مى‏كنى، دارى مرا آتش مى‏زنى. حرف بزن.

زهرا سكوت طولانى‏اش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر ازمن همه‏چيز را مى‏دانى و با اين همه مى‏خواهى بروى.

 

- باور كن اگر بر سر من فرياد بزنى راحتتر تحمل مى‏كنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزى و كوله‏بار سفر مرا آماده كنى.

زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را مى‏شناسم وقتى كربلايى شود هيچ چيز جلودارش نيست.

 

- امتحان كن، چيزى بگو... بهتر از اين است كه با اين گريه‏ات دل مرا آتش بزنى.

زهرا رو برگرداند و گفت: دلم مى‏خواهد با تو بيايم، ولى مى‏دانم نمى‏توانى در چنين شرايط خطرناكى مرا با خودت ببرى. وقتى خودم در اين اشتياق دارم مى‏سوزم، چطور مى‏توانم تو را از رفتن منع كنم؟

 

سيد مهدى مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستى؟ مثل محمد و مرتضى و همه مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نمى‏دهى؟

 

- نه... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا مى‏كنم كه به‏سلامت‏بروى و زيارت كنى و برگردى!!

سيد با نگاهى حق‏شناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براى زمانى طولانى هر دو گريه كردند.

 

اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتى به رود «هنديه‏» رسيد پاهايش سست‏شد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسى تازه كند. آبى به صورتش زد. در آن سوى رود جمعيت زيادى پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائرانى هستند كه تا اينجا آمده‏اند و بعد از اين جرات رفتن ندارند. سر به‏سوى آسمان بلند كرد و گفت : يا حسين! من به عشق تو راهى كربلا شده‏ام. از عمق خطراتى هم كه در پيش رويم هست‏باخبرم... اما خودم را به‏تو سپرده‏ام... مرا روسفيد كن...

 

سوار اسب شد و به آب زد و خودش را به‏آن طرف رود رساند و به‏سمت چادرهايى كه از دور پيدا بود به‏تاخت پيش رفت. مرد عربى كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد مى‏بافت‏با ديدن سوارى كه به‏سرعت پيش مى‏آمد از جا بلند شد. سيد به‏او كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلائى؟!

 

- بله، به‏قصد كربلا آمده‏ام.

- مگر خبر ندارى آن‏طرف‏ها چه‏خبر است؟

- چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيده‏ام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كرده‏اند.

- خبر دارى و آمده‏اى؟

- اينها چرا آمده‏اند؟

- نمى‏دانم. هيچ راهى به‏سوى كربلا نيست. عبور و مرور به‏كلى قطع شده.

- تو هم آيه ياس مى‏خوانى مرد جوان؟

- آيه ياس كدام است؟ مگر به‏چشم خودت نمى‏بينى اينجا چه‏خبر است؟

 

سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابرى بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نم‏نم باران هم شروع شد و بر دلتنگى و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مى‏باريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس مى‏كند. به‏چادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه مى‏خواهد.

 

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳