ميلاد حيدر کرار فاتح خيبر علی(ع) مبارک.

** به نام الله آن جانبخش جانها          صـــفاي هــردل وروح روانــها **

 

 

سلام!

 

ميلاد با سعادت مولي الموحدين اميرالمومنين علي عليه السلام رو به پيشگاه مقدس حضرت بقيه الله الاعظم (روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه فداه) و همه شيعيان و دوستداران اهل بيت تبريك ميگم.

 

امام على‏عليه السلام:

 إنَّ أهَنأَ النّاسِ عَيشاً مَن كانَ بِما قَسَمَ اللَّهُ لَهُ راضِياً.

گواراترين زندگى را كسى دارد كه از آنچه خداوند نصيب او كرده است خرسند باشد.

 

 

اين هم قسمت سوم داستان "همسفر با تو تا كربلا".

تا اونجا گفتيم که نم نم باران شروع با باريدن كرد ، سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مى‏باريد .مرد عرب پيش او آمد و او را به ‏چادر  خود دعوت كرد ...

 

***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت سوم)

 

 

سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچارى پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پياله‏اى چاى داغ برايش ريخت و به‏دستش داد و گفت: كه هستى و اهل كجايى؟

سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدى قزوينى هستم. در قزوين به‏دنيا آمده‏ام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حله شدم و اكنون در نجف حوزه درس علوم دينى دارم.

- پس با اين سرزمين آشنا هستى سيد!

- بله...

- و مى‏دانى معنى راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايى دارد؟

سيد آمد حرفى بزند كه صداى همهمه جمعيت را شنيد، به‏سرعت هر دو از چادر بيرون دويدند.

سيد پرسيد: چه خبر شده؟

- نمى‏دانم. صبر كن الآن مى‏روم و برايت‏خبر مى‏آورم.

چيزى نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟

- مردان قبيله بنى‏طرف با اسلحه گرم جمع شده‏اند و مى‏خواهند زائران را به كربلا برسانند، حتى اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.

سيد جا خورد: امكان ندارد، كارى كه از دست‏سرداران لشگر عثمانى برنيامده وسربازان خودمان را هم در برابر آنها به‏زانو درآورده، از دست چند مرد قبيله چادرنشين بنى‏طرف برمى‏آيد؟ حتى اگر اسلحه گرم هم داشته باشند، همگى آنها كشته مى‏شوند.

مرد عرب نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: تا به‏حال هرگز گروهى به سنگدلى و بى‏رحمى عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.

- من فكر مى‏كنم اين حرف بهانه‏اى است و قبيله بنى‏طرف مى‏خواهد زوار كربلا را بيرون كند. پذيرايى از اين جمعيت كار دشوارى است‏به‏اين بهانه متوسل شده‏اند.

لحظاتى هر دو با سكوت و نگرانى به جمعيت كه همصدا فرياد مى‏زدند، چشم دوختند، اما زمانى نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمه‏اى در ميان آنها پيچيد و پاى همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجب به ميان جمعيت رفت و خيلى زود برگشت و گفت: سيد تواز كجا مى‏دانستى قضيه چيست؟!

- معلوم بود قضيه چيست.

- راست گفتى. اينها بهانه بود. همه آنها كه قبلا از اين راه گذشته‏اند مى‏گويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براى قبيله بنى‏طرف پذيرايى از اين همه زائر كار دشوارى است.

سيد آهسته با خودش گفت: ولى اينها همه به عشق كربلا آمده‏اند، دل نمى‏كنند كه برگردند.

زائران همه برگشتند و مردان بنى‏طرف هم به چادرهايشان رفتند. ازجمعيت زائر ديگر هيچ‏كس به چادرهاى بنى‏طرف برنگشت. هركدام روى زمين در سياه‏چادرها نشستند. با اين حرفى كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاى برگشتن. مردان بنى‏طرف هم سر و صدايشان خوابيد.

نم نم باران هنوز ادامه داشت و آسمان را ابرى تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همه‏جا دل سيد مهدى را از جا كند. مى‏دانست هركدام مثل او به‏هزار اميد راهى اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلى از آنها از نجف و حله چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كز كرده و به دور دست‏خيره شده بودند. به راهى كه در انتهاى آن همه اميد آنها نهفته بود، راهى كه به كربلا ختم مى‏شد و در بين آن مردان بى‏رحم عنيزه كمين كرده بودند. قطره‏هاى باران بر سر و روى سيد مهدى مى‏باريد و باعث مى‏شد قطره‏هاى اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند ....

 ادامه دارد ....

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳