همسفر با تو تا كربلا (قسمت چهارم)

** به نام خدائي كه جان آفريد     به لطفش زمين وزمان آفريد **

 

 

امام على‏عليه السلام:

لاتَقُل مالا تُحِبُّ أن يُقالَ لَكَ. (بحار الأنوار، ج 77، ص 132)

آنچه دوست ندارى درباره‏ات گفته شود، درباره ديگران مگوى.

 

 

 

***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت چهارم)

 

 

پشت‏به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت‏شروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم مى‏زد و اشك مى‏ريخت‏با خود مى‏انديشيد: همه گفتند نرو... حالا برگردم به چه رويى در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت... رود هنديه در دل دشت‏به‏سوى دجله پيش مى‏رفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را به‏آب بزنم و با شنا تا فرات بروم... اما خيلى زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمل شناكردن در اين مسير طولانى را نداشت. از راه خاكى تا كربلا سه ساعت راه بود!

 

ياد حرفهاى مرتضى و محمد افتاد، نمى‏خواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدى و بلاتكليفى تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحاليكه به‏شدت اشك مى‏ريخت‏بلند فرياد زد: يا حسين! ... اگر مرا به ‏عنوان زائر خودت قبول نداشتى تا اينجا چرا مرا كشاندى؟... چرا در همان حله مانعم نشدى؟ تو كه مرا نمى‏خواستى چرا شعله‏ورم كردى؟ ... مى‏بينى كه دارم مى‏سوزم ... هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روى خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نمى‏كنى؟... اين همه كه از كرامت تو گفته‏اند قصه كه نيست....

 

تمام وجودش در آتش شوق زيارت كربلا مى‏سوخت و تنها چيزى كه نمى‏خواست‏بپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دور دست افق ابرهاى تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غم‏گرفته‏اى بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين! ... نگو كه بايد برگردم ... نگو كه به كربلايت راهم نمى‏دهى ... نگو كه زائرت را از خودت مى‏رانى ... نگو ... نگو .....

 

ناگهان از پشت پرده اشك حس كرد تك‏سوارى از دور به‏سويش مى‏آيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمى جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصى كه سوار بر اسب بود لباس عربى پوشيده بود و نقاب زردى به چهره داشت. نيزه بلندى در دست داشت و شمشيرى به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانه اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص نقاب از چهره‏اش برداشت. سيمايى در نهايت‏حسن و ملاحت داشت و چشمانى درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدى را از تمام غمى كه داشت نجات داد. اما نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكى كرد. آن شخص او را به‏نام صدا زد: سيد مهدى سوار شو. سيد دلش فرو ريخت. بى‏آنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا مى‏داند، گفت:

با اين جماعت‏بى‏رحم عنيزه چگونه مى‏توانيم برويم؟ شخص جليل‏القدر با اطمينان گفت: عنيزه مى‏رود.

ادامه دارد ....

***********************

 

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳