همسفر با تو تا كربلا (قسمت پنجم – آخرين قسمت)

** به نام يكتا حضرت دوست     که هر چه داريم از ارادت اوست **

 

 

 

امام على‏عليه السلام:

البِشرُ إسداءُ الصَّنيعَةِ بِغَيرِ مَؤونَةٍ؛ (بحار الأنوار، ج 77، ص 132)

خوش رويى احسانى است بى‏هزينه.

 

 

 

***********************

 

همسفر با تو تا كربلا (قسمت پنجم – آخرين قسمت)

 

 

سيد به‏خود آمد و با سرعت ‏به ‏طرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب به‏سراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار به‏سوى جمعيت‏به‏راه افتاد. پيغامش به‏سرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانى نگذشت كه همه سواره و پياده به‏راه افتادند. شور و شوقى عجيب پاهاى بى‏رمق و خسته زائران را توان بخشيد. و همه در كنار رود هنديه به‏سمت كربلا به‏راه افتادند.

 

 سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش مى‏برد، اما اسب سيد مهدى پشت‏سر او با نهايت‏سرعت مى‏تاخت، ولى فاصله معين بين آنها كم نمى‏شد تا بتواند با او صحبت كند. از تپه سليمانيه كه كمين‏گاه عنيزه بود بالا رفتند. قلب سيد آرامش پيدا كرده بود و با حضور سوارى كه پيش روى آنها مى‏رفت احساس امنيت دلپذيرى سراسر وجودش را دربر گرفته بود.

 

از دور راهزنان شمشير به‏دست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده مى‏شدند. آن شخص اسب سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش مى‏رفت‏به هر گروه از عنيزه كه مى‏رسيد كلامى مى‏گفت و آنها بدون تامل مثل كسانى كه از سپاهى توانمند بگريزند كوچ مى‏كردند و به‏سرعت دور مى‏شدند. زمانى نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالى شد و حتى يك‏نفر از آنها باقى نماند و تنها غبارى در افق ديده مى‏شد كه نشان مى‏داد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريخته‏اند. به تپه‏اى كه رسيدند سوار از تپه به زير آمد ووقتى سيد مهدى و همراهانش به فراز تپه رسيد در پايين آن اثرى از آن سوار نبود. تا چشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده مى‏شد و هيچ نشانى از آن سوار نبود ...

 

سيد مهدى ناگهان مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدار شده باشد، به‏خود آمد و انديشيد: خدايا تنها كسى كه قادر بود اين جمع بى‏پناه را به كربلا برساند امام زمان بود. چرا من نفهميدم ... چرا ... ؟

 

دروازه كربلا از دور نمايان شد و زائران با ديدن دروازه شهر و اينكه بدون خطر به كربلا رسيده بودند يك‏صدا شور و فرياد شدند. سربازان محافظ دروازه با ديدن انبوه زائرانى كه به‏سوى شهر در حركت‏بودند، فرياد شوق سر دادند و سيد مهدى با خودش نجوا مى‏كرد و اشك مى‏ريخت و مى‏ناليد: خدايا ... جز امام زمان چه كسى نام مرا در اين غربت مى‏دانست و جز او چه كسى مى‏توانست از ميان سپاه دشمنى بى‏رحم ما را به كربلا برساند ... واى بر من ... من او را ديدم. او مرا صدا كرد. با من همراه شد و من نفهميدم ونشناختم كه او كيست ... اسب او آرام مى‏رفت و اسب من به‏سرعت و من نفهميدم چرا هرچه بيشتر اسب مى‏تازم به او نمى‏رسم ...

 

سربازان دروازه شهر را به‏روى زائران تشنه و گريان گشودند. سربازى از ميان آنان فرياد زد: سبحان الله اين صحرا پر از زائر شده. پس مردان عنيزه كجا رفته‏اند كه اين همه زائر به كربلا رسيده؟ سيد مهدى دستى براى او تكان داد و ميان گريه گفت: «ما هم صاحبى داريم... ما كه بدون صاحب نيستيم‏».

 

زائران همگى وارد شهر شدند. ورود آنها جان تازه‏اى به شهر داد. زائران به‏خاطر رسيدن به كربلا اشك مى‏ريختند و مردم ساكن كربلا به‏خاطر گشوده شدن حلقه محاصره عنيزه بعد از ماهها بى‏خبرى و اضطراب كربلا مدتها در محاصره بود و راهزنان عنيزه اجازه خارج شدن به مردم را نمى‏دادند و كسى هم اجازه ورود به كربلا را نداشت. آسمان كربلا آفتابى و آبى بود و از آن ابر تيره دشت‏خبرى نبود. سيد مهدى ساعتش را نگاه كرد. هنوز يك ساعت و نيم تا غروب آفتاب فرصت‏بود، با خودش فكر كرد فاصله قبيله بنى‏طرف تا كربلا سه‏ساعت است و اين جمعيت پياده و سواره، راه سه‏ساعته را يك‏ساعته آمده‏اند ... با چنان كاروان ‏سالارى ...

 

خبر كوچ مردان عنيزه از حوالى كربلا در تمام شهر پيچيد و مردمى كه مدتها سختى كشيده بودند با شادمانى به‏سوى زائران آمدند. كشاورزانى هم كه بيرون شهر در باغها و نخلستانها كار مى‏كردند دست از كار كشيده و همه دور زائران جمع شدند. هركس سؤالى مى‏كرد، همه سيد مهدى قزوينى را نشان مى‏دادند او كه دل شكسته‏اش، نگاه مهربان صاحب‏الامر را به‏سوى اين جمع پريشان جلب كرده بود.

 

(مريم ضمانتى‏يار - با استفاده از: جنة‏الماوى، محدث نورى; دارالسلام، شيخ محمود عراقى.)

 

***********************

 

ان شاالله که ما هم بتونيم جزو زائرين واقعی آقا باشيم و بمونيم.

التماس دعا٬

اللهم عجل لوليک الفرج ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳