خدايا ....

** بسم رب النور **

 

 

 

خدايا ....

 

پشيمانم٬ سرگردانم٬ حيرانم٬ باز هم همان درد قديمی و کهنه سر باز کرده٬ دردی که هيچگاه مرهم نيافت و التيام نبخشيد٬ بلکه شايد فقط کمی کمرنگ‌تر شده بود٬ آن هم با غفلت.

 

خدايا ....

 

خسته شدم از خودم٬ از اين همه عهد شکستن‌ها٬ از اين همه اشکها که هر از چند گاهی به خاطر تسلای اين دل بهم ريخته‌ء حيران سرازير ميشوند٬ ولی چه سود که من همانم و اين نفس همان .... هيچ قدرتی بر آن ندارم و هيچ گونه نمی‌توانم بر خواسته‌هايش غلبه کنم. هر بار به نحوی مرا می‌خواند و من فی‌الفور اجابت ميکنم٬ عبد او گشته‌ام و از بندگی تو رها شده‌ام ....

 

خدايا ....

 

تا کی بايد سر در لاک خود فرو برم و با تار تنيدن بر دور خود٬ دل خود را در سياهی پیله‌ای کلفت پنهان کنم؟ تا کی بايد هر بار توبه کنم و انابه به درگاهت ولی هيچ تاثير نپذيرد و من باز برگردم؟

 

خدايا ....

 

اشکال کار کجاست؟ کاش ميدانستم٬ کاش کسی راه را نشانم ميداد .... نه! بيشتر .... مرا با خود ميبرد. نقشه راه بسيار است و هشدارها فراوان٬ وليکن مرا علم خواندن و دانستن کجاست؟ حيران و سرگردان چگونه به هدف و مقصود برسم بی آنکه در اين وادی غرق نشوم؟

 

من همچون قطره‌ای حيران و سرگردانم به دنبال منشا حيات و دريای بيکران٬ ولی افسوس که راه گم کردم و آفتاب سوزان است. خدايا چيزی نمانده تا در اين کوير غفلت نيست و نابود شوم.

 

خدايا ....

 

کمکم کن! جز تو چه کسی بغض مرا ميداند و بر عمق وجودم دانا؟ جز تو چه کسی درد مرا ميداند و بر درمانم آگاه؟ جز تو چه کسی ميتواند مرا از گرداب سردرگمی و حيرت نجات دهد و برای هميشه برهاند؟

 

خدايا ....

 

من به تو نيازمندم٬ بار ديگر دست نوازشت را بر سر اين بينوای گنهکار بکش و مرا در آغوش گرم خودت راه ده.

 

خدايا ....

 

روشنايی‌ به من ده تا در ظلمت اين ديار راه را گم نکنم و آرامشی به من بده تا بتوانم در عمق آن وجود بی همتای تو را بيايم ....

 

آمين.

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤