مجنون ...

** بسم رب المهدی **

 

... شعری تکان دهنده ...

 

بردستـهایش امروز

مجنـون تـفنـگ دارد

با دشـمنـان لیـلی

او قـصـد جنـگ دارد

مجنـون لباس پوشيد

باجبهه ها عجين شد

در فــکــه و شــلمچـه

مجنون به روی مين شد

صــدها هــزار لـيلــی

چشـمی به حلـقه در

ازيــک طــرف ديـــگر

چشـمی زخون دل تر

خـون گلــوی مجنـون

اب حيـات دين اســت

روحش يه عرش وجهش

مفـقـود در زميـن اسـت

هنـگام جنـگ مجنـون

گشـته اسـير و در بنـد

مجنـون ايــن زمانــه

 با بنــز رود به در بنــد

مجنــون ان زمانــه

بی سر درون کرخه

ليــلای ايـن زمانــه

درکوچه با دوچرخه

دران زمانــه ليــلی

باجبهه ها عجين شد

در اين زمانــه ناگــه

چادر لباس جين شد

ان مقـنـعـه ور افتــاد

جايـش فـکل در امـد

ليـلی به قول دشـمن

از امــلی در امـد

مجنـون و گوشـواره

حقـی که شـرم دارد

در دستهايش امروز

روبنــد چــرم دارد

با خون و چنگ و دندان

دشــمن زخـانـه رانـديم

امـــا به ماهـــــواره

در خانه اش کشانديم

جای شـــهيد اســم

خاننــده روی ديــــوار

انـها به جبـهه رفتنند

اينها شـدنـد طلبـکار

يـارب تو شــاهــدی

 به اعمال ما يـکا يک

به حـق مظلــوم ديـن

عجـــــل فرج ولـيــــک

 

التماس دعا ...

***  مجنون ***

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢