خاطرات اسرا

به نام الله پرورش دهنده شهدا وصديقين

برگی از دفتر خاطرات ...

 

زخمی بود. وقتی می‏رفت بهداری اردوگاه، با شتاب می‏رفت. وقتی بر می‏گشت، نای راه رفتن نداشت. می‏گفت: «حالا که دستم از جبهه کوتاه شده، به همین اسرای مجروح خون می‏دهم. به بچه‏های بهداری بگویید، مانعم نشوند»! ... وقتی شهید شد، جز پوست و استخوانی از او نمانده بود.

********************

تازه مجروحمان را در آمبولانس گذاشته بودیم تا به عقب ببریم که یک موشک ما را هدف گرفت. چشم «محمد»، رفیق امدادگرمان، ترکش خورد. و این، آغاز سفری دیگر شد. روزهای نخست، در اردوگاه، نماز خواندن هم عقوبت داشت. محمد را به خاطر نماز شبهایش شکنجه می‏کردند. گویا اینک در گوشه‏ای اتاق 2 در قاطع 2 اردوگاه 13 رمادی نشسته و با آرامش قرآن می‏خواند. اهل خورموج (استان بوشهر) بود. پدر و برادرش روزهای آغازین جنگ در خرمشهر اسیر شده بودند. شوهرخواهرش هم اسیر بود، باز از خنده‏رویی‏اش کاسته نمی‏شد. تا می‏گفتیم «محمد آقا»!، می‏گفت: آقا فقط مولایم علی است. چون ناراحتی قلبی گرفته بود، نامش در فهرست اسرای تعویضی بود؛ اما بعثی‏ها اسمش را خط زدند. روز 25 رمضان (سال 67ش) از ساعت 5 عصر که حمله‏ی قلبی‏اش شروع شد، سر سجاده‏اش شروع کرد به قرآن خواندن. سر و صدا که کردیم نگهبان عراقی آمد و شروع کرد به فحش دادن. پافشاری کردیم. رفت که پزشک را خبر کند. فحش می‏داد و می‏گفت: بگذارید بمیرد، به درک! «محمد تندی» تکیه بر دیوار زده بود و لبهایش تکان می‏خورد. اشک از چشمهایش قطره قطره می‏ریخت که افطار، سر سفره‏ی ساکنان بهشت. پزشک عراقی که آمد، دیر شده بود.

********************

یازده ماه ارشدمان بود. از پا نمی‏افتاد؛ نهضت سوادآموزی را راه انداخت. کلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست کرد و... . شده بود چهره‏ی دوست داشتنی همه‏ی بچه‏ها. رمضان سال 68 که بیماری واگیردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مریض شد. عراقی‏ها که او را می‏شناختند بی‏توجهی کردند. هر روز بر شدت بیماری «عبدالمهدی» افزوده شد. وقتی او را به بیمارستان صلاح الدین بردند که آب بدنش کشیده شده بود. یکی از بچه‏ها می‏گفت: روی تخت بیمارستان افتاده، رگهای دستش پاره شده بود و از بینی‏اش خون می‏ریخت. ساعاتی بعد، عبدالمهدی نیک منش، بسیجی دارابی، بی‏فریادرس چشمها را بست و از دنیا رفت. چند روز بعد، نامه‏ی مادرش به اردوگاه رسید. یکی از بچه‏ها آن را خواند، در سکوتی سنگین که همراه با اشک بود. «فرزندم عبدالمهدی! چقدر آرزو دارم که تا زنده‏ام تو را دوباره ببینم»!

********************

ظهر نیمه‏ی تیر ماه 67، خودرو ناشناخته‏ای وارد اردوگاه شد. ده دقیقه بعد، حسن میرزایی، افسر شجاع ایرانی را صدا کردند. میرزایی را به اداره‏ی استخبارات بغداد بردند. یک ماه و نیم بعد، دوستش به اردوگاه آمد. پیراهن حسن را با خود آورده بود. گفتیم. «خودش کجاست»؟ گفت: او را در حالی دیدم که ناله می‏کرد. به من گفت، به اردوگاه که رفتی بگو «حسن با افتخار جان داد». این را که گفت بعثی‏ها سر رسیدند و او را بردند. چند روز بعد، فقط توانستم پیراهنش را با خود بیاورم. بعداً عراقی‏ها اعلام کردند: «بیماری صرع داشت. عملش کردیم؛ اما بی‏فایده بود». میرزایی سالم‏ترین اسیر اردوگاه بود. مجبور بودیم بسوزیم و بر درد جانکاه جدایی و مظلومیت او بسازیم. حسن میرزایی، 26 مرداد 67 روحش آزاد شد؛ درست روزی که دو سال بعدش، اسرا جسمشان آزاد شد.

********************

دو سال از حادثه‏ی آتش گرفتن انبار اردوگاه موصل گذشته بود. بچه‏ها خوشحال بودند که قضیه فیصله یافته است. روزی که در هواکش حمامها یک نارنجک کشف کردند، دلهره، همه را گرفت. بلافاصله، یک گروه بازجویی و شکنجه در اردوگاه مستقر شد. افرادی را از چهار اردوگاه موصل با چشمهای بسته به اتاق بالا می‏بردند و بی‏رحمانه شکنجه می‏کردند. برای اعتراف گرفتن از بچه‏ها، به بدنشان برق وصل می‏کردند. نخ‏ نخ سبیل بعضی‏ها را می‏کشیدند. آنها را فلک می‏کردند و آن‏قدر کابل‏های روغن مالی شده را بر کف پاهاشان می‏زدند که بیهوش می‏شدند. تازه پی برده بودند که در جریان آتش‏سوزی انبار، مقداری اسلحه و مهمات به دست اسرا افتاده و پنهان شده است. روز به روز بر تعداد شناسایی شده‏ها افزوده می‏گشت. وحشت بر اردوگاه حکومت می‏کرد. در میان کسانی که به اتاق شکنجه برده شدند، «یعقوب» نیز وجود داشت. پس از شکنجه‏های فراوان، او را با چند نفر دیگر نگه داشتند و در اتاقی زندانی کردند. یعقوب، نام مستعاری برای «خلیل فاتح» بود؛ جوانی ورزیده که در باغچه‏ی اردوگاه سبزی کاری می‏کرد. سبزی‏ها بر زمینی می‏روییدند که زیر آن بسیاری از سلاحها و مهمات پنهان بود. وقتی بسیاری از وسایل، از زیر بوته‏های درون باغچه کشف شد یعقوب را رها نکردند. می‏خواستند که او عوامل اصلی را معرفی کند. وحشت به اوج خود رسید و اردوگاه در ورطه‏ی اضطراب و سرگردانی غوطه‏ور شد. به ناگاه، او همه چیز را به گردن گرفت تا دیگران آسوده باشند. روزی که چند بعثی او را از زندان به طبقه‏ی بالا برای شکنجه‏های مجدد می‏بردند، به سوی نگهبان پشت بام حمله‏ور می‏شود تا سلاح را از دست او بگیرد؛ اما افسر بعثی از پشت، او را مورد هدف گلوله قرار می‏دهد و جسم بی‏جان او بر زمین می‏افتد و به شهادت می‏رسد. یعقوب ایثار کرد. با شهادتش، همه‏ی شکنجه‏ها قطع شد و پرونده‏ی انبار مختومه گشت.

********************

نمازهای خاشعانه‏اش، پزشک عراقی را در بیمارستان متأثر کرده بود. در اردوگاه که بود، تمام وقتش را گذاشته بود برای بچه‏ها و به زخمی‏ها خدمت می‏کرد. او «محمد حسین راحت خواه» اهل ایذه بود. وقتی سرطان معده به جانش افتاد و بردنش بیمارستان، همه چشم انتظار آمدنش بودند. آنجا هی می‏گفت: «سوختم، سوختم». یک روز نمازش را که خواند، یک تشت خواست. سرش را کرد توی تشت، یک لخته بزرگ از دهانش بیرون ریخت. بعد هم آرام گرفت. پزشک عراقی، طاقت را از دست داده بود و زار زار گریه می‏کرد. دیگر آن بسیجی عاشق به اردوگاه برنگشت. مزارش هم در قبرستان «وادی عکاب» غریب بود. صلیب سرخ فقط گزارش داد: «قبر شماره‏ی 47».

********************

درِ اتاقمان را در بیمارستان نظامی الرشید، قفل کردند و رفتند. «فرامرز» روی تخت، نای ناله هم نداشت. حالش خیلی خراب بود. هیچ چیزی هم داخل اتاق نبود. فقط نامش زندان نبود؛ البته کنار زندان الرشید بود. یک نگهبان بی‏سواد، پشت در نگهبانی می‏داد تا فرار نکنیم. تا ساعت 2 بامداد بالای سر فرامرز نشستیم. فقط نگاهش می‏کردم. از اشکهایم می‏فهمید که کاری از دستم برنمی‏آید. صبح آمدند و جسدش را بردند.

  
نویسنده : مجنون ... ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤